به مخرجى غير ذات خودش كه آن را از قوّه به فعل آورد ، و واجب است كه بالأخره منتهى شود به چيزى كه من جميع الوجوه بالفعل باشد تا آنكه به مخرجى ديگر محتاج نباشد ، و الّا به دور يا تسلسل مىانجامد ، و آنكه من جميع الوجوه بالفعل باشد واجب الوجود است ، و هو المطلوب .
و وجه اينكه ارسطو در كتاب اثولوجيا از وجوب بالذّات به سكون تعبير نموده است و از وجوب بالغير به حركت ، همين است كه مذكور شد ، زيرا كه موجوديّت ماهيّات كه غير وجودند ، چون در مرتبهء متأخّر از آن ماهيّات من حيث هى هى است ، پس گويا آنها از نيستى به هستى منتقل شدهاند ، به خلاف واجب بالذّات ، كه آن به جميع اعتبارات در جميع مراتب موجود است ، پس گويا كه مستقرّ ، است بر يك حالت .
و از يكى از يونانيّين نقل نمودهاند كه مىگفته است كه : « نفس جوهرى شريف است شبيه به دايرهاى كه براى آن بعدى نباشد ، و مركز آن دايره عقل است ، و عقل نيز دايرهاى است كه بر مركز خودش احاطه نموده است ، و مركزش حقّ اوّل و خير مطلق است . پس همهء مجرّدات دور او مىگردند و او است مركز همهء آنها كه نسبت همه با او متساوى است » .
و مخفى نمىباشد تأييد نمودن اين كلام آنچه را كه ما ذكر نموديم ، زيرا كه مركز ثابت است و موجودات كه به دور او مىگردند متحرّكاند .
و از آنچه مذكور شد به وضوح مىرسد كه هيچ ممكنى نيست كه از قوّه برى باشد ، اين قدر هست كه در بعضى قوّهاش در مادّهاش مىباشد به حسب استعدادش در واقع ، مانند ماديّات ، و در بعضى قوّهاش در خودش مىباشد و بس ، مانند مفارقات . و قسم اوّل هم بر دو قسم است : قسمى آن است كه ما بالقوّهء آن به حسب زمان بر ما بالفعل تقدّم دارد مانند اجسام عنصريّه ، و قسمى ديگر آن است كه ما بالقوّه بر ما بالفعل به حسب زمان تقدّم ندارد مانند كرات عاليه . و در همهء اقسام ما بالفعل مطلقا سبب است از براى خروج ما بالقوّه به سوى ما بالفعل و متقدّم است بر آن .
و از يكى از قدماى فلاسفه نقل نمودهاند كه مىگفته است كه : مبدأ اوّل براى جميع اشياء ظلمت است يا هاويه و يكى از ايشان آن را به خلأ غير متناهى تفسير نموده است .
و شايد اين كلام از جملهء رموز و تجوّزات ايشان باشد ، و مراد به مبدأ مبدأ قابلى ، و
مرآت الاكوان ( تحرير شرح هدايه ملا صدرا شيرازى ) ( فارسى ) — صفحة 567
مساهمون: احمد بن محمد حسينى اردكانى
ص٥٦٧