نهاد هر زمان هواى دوست نمودى سرود گشادى از چشمهء ديده رود روان كردى تا شبى آن آبى اصلى براى آنخاكى تحفه آورد و كنار پر از زر و رخت او را به خانه آن پسر نهاد سكنهء آنجا اين ماجرا به گوش ملك آنطايفه رسانيدند و بر يافتن چنان گنج آگاه گردانيدند ملك آنجا از عدالت كه داشت نيمى را برگرفت و نصف را بآنجوان واگذاشت .
بعد از چندى آن پسر روانهء شهر ديگر شد و به به جائى كه اراده داشت رسيد مدتى دراز پس از رفتن آنسروناز آن محبوب دلنشين هر شب ميآمد بخانهء آن پسر و در فراق گريههاى زار مىنمود هرچند جوانان خوش منظر خود را بر او عرضه كردند و بدان دختر خود را نمودند محبت كسى در دلش راه نداد بلكه از راه بسوى كسى نظر نكرد .
در اكبرنامه مرقوم است
كه اميرى دو فيل از نظر پادشاه گذرانيد كه در بلندى قامت هر دو مثل گاوميش بودند و گوشهاشان از باقى فيلها درازتر بود ظاهر شد كه فيلان دريائى بودهاند همچنين اسبان دريائى هست .
آوردهاند
كه روزى شيخ كوركانى براهى ميگذشت از مضافات نيشابور چشمه سبز نام كه يكفرسنگ طول و عرض داشت در آن وادى از اسب فروز آمد و بر كنارى بست و خود براى وضو بر لب آنچشمه نشست ناگاه اسب مانند پلنگ از چشمه برآمده بر ماديان شيخ دويد و ماديان را بارور گردانيد شيخ سوار شده رفت و بدين و تيره مدت بگذشت .
بعد از ايام معهود ماديان شيخ بزاد كره بىنظير و صورتش در نهايت