تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نگارستان عجائب و غرائب ( فارسى ) — صفحة 66

مساهمون:

ص٦٦

در عجائب الدنيا

مسطور است كه سلطان سكندر فيلقوس بگفتهء جالينوس كشتى بساخت و در آن آذوقهء يك ساله نهاد و جمعى در آنكشتى انداخت و ناخداى برآنگماشت و چند تن از مرد و زن در آنكشتى داشت او را در دريا راند و تا يكسال چشمش در انتظار ماند ناخدا كشتى در دريا بگردانيد و به مقصود كه داشت نرسيد چون ساز معيشت آماده بود چندى ديگر تردد نمود بعد از مدتى از روبرو كشتى ديگر حاضر شده باعث آسانى كار مشكل گرديد چون كشتى نزديك رسيد جمعى از آشنا صورتان بيگانه زبان ديدند ناخدا از روى مكر و فن داد مردى داده چون به غير از اشارات در آنجا هيچ نديدند هر دو كشتى را از آنجا برگردانيده بساحل رسيدند ناخدا زنيرا بشوهرى داد تا در درجش گوهرى نهاد . بعد از ايام معهود فرزندى بوجود آمد آنگاه كه قابل جواب و سؤال شد ناخدا متوجه پرسش حال شد گفت از مادر استفسار كن كه در كشتى از كجا آمدى و ارادهء كجا داشتى پسر اين را بزبانى كه داشت بمادر رسانيد و او پسر را از كيفيت آگاه گردانيد . بناخدا گفت كه مادرم ميگويد آنطرف دريا مملكتيست ديگر و ملكى در آنجاست با كر و فر و شان و شوكت عظيم و هفت اقليم مسخر او است در سر آرزو دارد كه سواى من پادشاه ديگرى هم باشد براى تحقيق اسرار دنيا و دريافت حال پادشاه ما را در كشتى نشانده روانه كرده بود . چون اينحال حالى بارگاه سلطانى گرديد ديگر باره بر زبان پادشاه جارى شده باز گفت از مادر بپرس كه آنملك از اين ديار بيشتر است يا