تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نگارستان عجائب و غرائب ( فارسى ) — صفحة 163

مساهمون:

ص١٦٣
و مبرا از فهم باشند ايضا در جزيرهء الخامه از بحر هند كوهيست مانند دماوند در آنكوه قومى ساكنند كه روى آنها بر سينه باشد از بيم آنگروه كسى بر گرد آنكوه نگردد كه هرچه در دستشان افتد از نيك و بد ميخورند ايضا مرقومست در كتب معتبر كه در جزاير القيصر نوعيست از آدم سبك پيكر از فرط پى پايان بيرون افتاده است از دهن و زبانشان گويند آنها باينشكل با سلطان اسكندر جنگ كردند تنشان مانند آدميست و رويشان بمثال سگ ديوانه و به چهار دست و پا راه ميروند و حيوانات صيد ميكنند ايضا در همان نسخه آورده‌اند كه موضعيست نزديك طابيل و در آنجا مردمان پهن‌رويان ساكن ميباشند قرنفل را ميآورند و انبار مينمايند بر لب دريا چون تاجران بدانجا رسند متاع خود را در برابر قرنفل گذارند آنها آمده جنس را ملاحظه نمايند و فراخور آن قرنفل گذارند روز ديگر تاجر آمده ملاحظه نمايد اگر راضى شده قرنفل را بردارد و الا قرنفل را بگذارد باز پهن آمده بر آن اضافه نمايد تا تاجر راضى شود بعد متاع را گذاشته قرنفل را ميبرد و اگر از راه شوم طمعى خواهد هر دو را ببرد كشتى از آن جزيره بيرون نشود و گويند رنگ آن قرنفل سفيد است هركه در جوانى قرنفل را بخورد مويش در پيرى سفيد نشود ايضا در محل ديگر از اين جزاير دوال پايان مىباشد كه بچهرهء انسان صورتشان ميماند چون در پا استخوان ندارند به همان نحو راه ميروند هرگاه از دور آدمى را ملاحظه نمايند از راه فريب نزديك خلق رسند و زبان خوشآمد و چاپلوسى برگشايند چون آدمى با آنها در سخن شود يكى برجسته بر گردنش سوار شده پاها را در كمرش استوار نمايد و