آنجا جهان پهلوان بديار قرطبهء رفت و بيشهء سبز نمايان شد كه تا چهار فرسخ نخلستان بود و بر نخل فوجى طيور غريب الخلقه طير مينمود طرفهتر آنكه بكارد ذبح نميشدند و به سنگ كشته ميشدند و در آن جزيره جانورى هر صبح برمىآمد كه زمين آنجا از پرتو آن رنگ زر ميگرفت مردم آن را گرفته از پشم آن رخت ميسازند .
ايضا در همان تاريخ مسطور است كه در همانجزيره جانوريست كه متصل در پرواز است و آن را سكون نميباشد و هرگاه موت او نزديك رسد در زمين افتاده هلاك شود و آن سالى يك بار بيضه نهد و زياده از كبوتر جثه ندارد و بر گرد منقارش بطريق صعوه پارهء زرديست و ديگر اندام آن زمرديست و در بال آن اندك سفيدى هست و دم مله و دوسه پرچون تار تنبور باشد آنچه با خود ندارد پاست و از اين جهت مقامش در هواست .
صاحب اختيارات آورده
كه مانند خفاش جانداريست كه در قامت مثل گوسفند و دو پستان دارد و دو گوش و دندان و دهان دارد شير از پستان او بيرون آيد و بچه را بشير پرورش نمايد و آنرا در آنديار شيرزق خوانند .
و در اقبالنامهء تيمورى درج است
كه چون قلعهء كاخ از توابع روم مرور عسكر همايون آرام گرديد لطيفهء غريبه بمسامع عليه رسيد كه درين سرزمين هر سال در فصل بهار سه روز بچه طيور بجثهء عصفور كه به پرواز آمده باشد از هوا فروز آمده و اهالى آنجا آنها را گرفته مثل نمك سوده در ظرفها ذخيره نمايند تا سال دوم و هرچه در آن سه روز گرفته نشود پرش بزرگ آمده بپرواز آيد .