استكه خلق را ارشاد كنند و بر اسرار و رموز شانكمونى واقفند .
و شانكمونى را كتابى است نام اواى درم يعنى اول و آخر همه كتابها ، و از شانكموني نقل است كه همهء پيغمبران يكىاند در معنى و بهر چندى بيايند دين خود را تازه كنند و همه پيغمبران يك سخن گفتند .
و در ولايت شانكموني خرافات بسيار نقل كنند چنان كه گويند : در زمين هند در شهر كيلواس پادشاهى بود نام او شدودن يعنى مردى پاك اندرون زني داشت نام او ماهاما يعني بزرگى كه چنان كه اوست او را نشناسد ، ماهاما شبى به خواب ديد كه ماه و آفتاب را بخورد درياها را بيك دم در كشيد و كوه قاف را ديد بالش او شد .
چون بيدار گشت اين خواب با شدودن بگفت شدودن معبران را طلب داشت و از اين خواب سؤال كرد ايشان گفتند او را پسرى بود كه يا پادشاه جهان باشد يا بتى كه همه خلق او را سجده كنند بعد از مدتى ماهاما از براى تفرج و تماشا بباغ رفت و بشاخى در آويخت و بازى ميكرد در آنحالت پسرى ازو در وجود آمد و در همان ساعت برخاست و هفت قدم بنهاد در هر قدمى گلزارى بشگفت و گنجي ظاهر شد .
و هم در آن دم در سخن آمد و گفت من هشتاد هزار بار بصور مختلف به دنيا آمدم و اينزادن باز پسين منست اكنون پاك و روحانى شدم و در آن دم چهار فرشته بيامدند و او را به آب باران بشستند و در بت خانه بردند بتان همه در روى افتادند و برو سجده كردند چون به حد بلوغ رسيد دل به دنيا نمىداد پدر او را در حصاريكرد فرشتگان كوه قاف بيامدند و او را از آنجا بيرون آوردند و او مدت شش ماه بر سر سنگى بنشست و غذاى او هر روز يك دانه عدس بود .
پس در آسمان فرشتهاى است كه او را اندر خوانند و هزار چشم دارد پيش او آمد و گفت وقت آنست كه خلق را دعوت كنى او از آنجا به زير آمد و دعوت خلق كرد ، و زعم ايشان آنست كه آن گور كه در سرانديب است و مشهور بگور
نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 286
مساهمون: أبو الحسن الشعراني
ص٢٨٦