باندك روزگار فضل و ادب بسيار حاصل كرد ، روزى ملك آنجا بدبير خشم گرفت و او را به حساب خواند .
اسكندر بترسيد و از آن شهر بگريخت و ميرفت تا بشهرى رسيد كه بس بزرگ بود و بناهاى رفيع داشت كه اسكندر چون مثل آن نديده بود در طول و عرض آن شهر ميگرديد و تفرج ميكرد ، مادرش بر منظره نشسته بود چون نظرش بر او آمد خون او بجوشيد و گفت عجب اين فرزند من نباشد ، كس فرستاد و او را در پيش خود خواند و از حال او پرسيد از حال خود خبر داد مادر او را بشناخت و پيش پدر خود افليسون رفت ، و حال بر او نقل كرد ، و افليسون او را بخواند و از احوال او تفتيش نمود و معلوم شد كه دختر راست گفت و او را تربيت فرمود چون درو رشدى و كفايتى هر چه تمامتر ديد ملك به دو سپرد .
و هم در آن سال افليسون درگذشت اسكندر لشگر كشيد و با مادر به شهر پدر آمد و بر ملك او مستولى شد أما با پدر هيچ خطاب نكرد بلكه او را عزيز داشت و آن شهر را باز به دو سپرد ، و بعد از مدتى بر دارا خروج كرد و همه روى زمين را بگشود و سپهسالار لشگر او خضر على نبينا و عليه السّلام بود و وزير او ارسطاطاليس
در جامع الحكايات آورده است كه دارا بن بهمن دختر فيلقوس را بخواست چون به دو رسيد از بوى او متنفر شد و او را پيش پدر فرستاد و اسكندر ازو بود چون بزرگ شد علم و حكمت بياموخت فيلاقوس ( فيلقوس خ ل ) او را بر تخت نشاند و او بعد از اندك مدت درگذشت داراب باسكندر نامه نوشت و بوفات فيلاقوس تعزيت داد و خراج روم طلب كرد ، و اسكندر بدان التفات ننموده لشكر كشيد و برو غلبه نمود
و در بعضى كتب تواريخ چنانست كه او از فرزندان عيص بن اسحق پيغمبر بود و مدت عمر او سى و سه سال و در مدت سيزده سال بر تمامت ربع مسكون مستولى شد و شهرهاى بسيار همچو مرو و هرات و اصفهان بنا كرد و سد يأجوج بساخت ، و بعضى گويند كه اين اسكندر غير آن بود .
نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 211
مساهمون: أبو الحسن الشعراني
ص٢١١