جانها فداى غمزهء سحرآفرين توست * دلها كباب لعل لب آتشين توست
*
چشم من از فراقت در گريه موج خون زد * در دل بسى گره بود ، از ديده سر برون زد
اديب صابر
استاد اديب صابر وطنش بخاراست . به موجب حكم سلطان سنجر در خوارزم مىماند . اتسز خوارزمشاه او را به سبب جرمى در سنهء 546 در جيحون انداخت . « 1 » منه :
كهتر و مهتر و وضيع و شريف * همه از روزگار رنجورند
دوستان گر « 2 » به دوستان نرسند * اندر اين روزگار معذورند
اين دو بيت مذكور را على قلى خان به نامش و شيخ محمّد على حزين به نام حكيم حنظله نوشته .
ابو العلاء گنجهاى
اوستاد ابو العلاء گنجهاى استاد و مربّى و صهر خاقانى است . « 3 » وقتى كه از خاقانى بىپروايى يافت رنجيده اين قطعه با او نوشت :
تو اى افضل الدّين اگر راست خواهى * به جان عزيزت كه از تو نه شادم
دروگر پسر « 4 » بود نامت به شروان * به خاقانىات بر لقب من نهادم
به جاى تو بسيار كردم نكويى * تو را دختر و مال و شهرت بدادم
چرا حرمت پيرى من ندارى « 5 » * تو را هم پدرخوانده ، هم اوستادم
هامش
بر تخت رى تو ساكن و از حكم نافذت * در ملك چين به مرتبه خاقان نشسته است
شاها ، سپاه تو كه چو مورند و چون ملخ * برگرد دخل و دانهء دهقان نشسته است
باران عدل بار ، كه اين خاك سالهاست * تا بر اميد وعدهء باران نشسته است( 1 ) . لباب الالباب 2 / 117 : شهاب الدّين شرف الادبا صابر بن اسماعيل ، از اوست خطاب به شمالى :اى شمالى ، گرم تو نستايى * چون منى ناستوده كى ماند
گر تو آهنگ صيقلى نكنى * تيغ من نازدوده كى ماند
گر اجل جان و زرّ و كان ببرد * كشت من نادروده كى ماند
ابر گر پيش آفتاب آيد * نور او نانموده كى ماند
بد و نيك تو هردو مىشنوم * نيك و بد ناشنوده كى ماندو نيز از اوست :دوات اى پسر ، آلت دولت است * به دو دولت تند را رام كن
چو خواهى كه دولت كنى از دوات * الف را ز پيوند تا لام كن
دوات از قلم نامدارى گرفت * قلم گير و نام از قلم وام كن( 2 ) . متن : كز . تصحيح شد .
( 3 ) . دولتشاه 57 : در عهد منوچهر شروان شاه ملك الشّعرا بود . او استاد فلكى شروانى و خاقانى بوده و مدح شروان شاه و فرزندانش را مىگفت .
( 4 ) . متن : در اوّل پسر . از دولتشاه تصحيح شد .
( 5 ) . دولتشاه : چرا حرمت من ندارى كه من خود .