باب اللّام
لامعى
حكيم لامعى ملقّب به بحر المعانى ، محمّد عوفى او را خراسانى نوشته و بعضى كرمانى نگاشته . « 1 » در هجو شخصى گويد :
اى گندهتر از قليهء ده روزه به تابستان * بىنورتر از مردهء يك ساله به گورستان
لؤلؤ
حكيم لؤلؤ از قدماست . وى راست :
اى از گل سرخ رنگ بربوده و بوى * رنگ از پى رخ ربوده ، بو از پى موى
گلرنگ شود چو رو بشويى همه جوى * مشكين گردد چو مو فشانى همه كوى
هامش
( 1 ) . دهخدا : ابو الحسن بن محمّد بن اسماعيل لامعى جرجانى دهستانى ، بعضى تذكرهها نوشتهاند كه وى شاگرد محمّد غزالى بوده ، ولى از نظر تاريخى درست نمىنمايد . از آنچه كه از شرح حال وى در دست است معلوم مىشود كه لامعى بعد از سال 465 چندان زنده نمانده است و هنگام رحلت وى ، حجة الاسلام غزالى سنين كودكى و جوانى را طى مىكرده است . نكتهء ديگر اينكه او قطعهاى در حق عميد الملك كندرى وزير معروف سروده و در تذكرهها آمده كه اين قطعه در حق عميد سمرقندى است ، درحالىكه خانوادهء عميد الملك كندرى و خودش هيچگاه در سمرقند نبودهاند . و باز هم در تذكرهها آمده كه وى اواخر عمر به سمرقند رفته و در آنجا درگذشت . اين مطلب نمىتواند صحيح باشد چون در زمانى كه لامعى و ممدوح او الب ارسلان زنده بودهاند ، سمرقند هنوز به دست آل سلجوق نيفتاده بود و اين شهر را در سال 471 ، سلطان جلال الدّين ملكشاه پسر الب ارسلان گرفته است . در ميان اشعار لامعى چند قصيده در مدح خواجه نظام الملك وزير سلجوقيان ديده مىشود . حكيم سوزنى و نجيب فرغانى با وى معارضات داشتهاند . ابيات زير از قطعهاى است كه براى عميد الملك گفته :نزد خواجه سخنى چند فرستادم من * و اندر آن چند سخن درد سرش دادم من
بود ظنّم كه شنيده است مگر خواجه عميد * فضل من خادم و امروز ورا يادم من
چون غلام آمد ، پرسيدم و گفتم كه چه كرد * خواجه با آن خط زيبا كه فرستادم من
گفت نشناخت تو را خواجه و پرسيد ز من * ايستاد او ز تو در پرسش و استادم من
گفتم اين بار نشانى به از اينش بدهم * كز كجا آمدم اينجا به چه افتادم من
منم آن لامعى شاعر كز من به مديح * هست شاد آنكه به سيم و زر ، از او شادم من
هست بكرآباد از گرگان جاى و وطنم * زان نكوشهر و از آن فرّخبنيادم من
جدّ من هست سماعيل و محمّد پدرم * بو الحسن ابن سليمان را دامادم من
سال عمرم نرسيده است به هفتاد هنوز * به دو پنج افزون از نيمهء هفتادم من