يا رسول اللّه « 1 » . عيسى فرمود كه اين زن ترا عمر نمانده است و اجل او « 2 » منقضى شده و ترا چهل سال ديگر عمر مانده است ، اگر خواهى يك نيمه عمر خود بوى بخش تا او را حياتى باقى باشد « 3 » . آن مرد گفت : مى - بخشم . پس عيسى عليه السلام گفت : بيست سال از عمر خود بوى بخشيدى « 4 » ؟
گفت : بخشيدم « 5 » . زن « 6 » گفت : قبول « 7 » كردم . عيسى دعا كرد « 8 » و آفريدگار « 9 » آن زن را به همان جمال اول بازگردانيد و هردو دست يكديگر گرفتند و برفتند ، و بر در شهر « 10 » رسيدند و به جايى « 11 » نزول كردند . مرد گفت : اى زن ، روزها است كه « 12 » در فراق تو خواب خوش نكردهام ، مسامحت كن تا يك ساعت من « 13 » سر در كنار تو نهم و بياسايم . پس آن مرد سر بر كنار زن نهاد و در خواب رفت . زمانى بود ، كه « 14 » پسر « 15 » امير ولايت آنجا رسيد . زنى « 16 » خوبصورت « 17 » زيباچهرهء « 18 » لطيفشمايل ديد « 19 » بر وى مفتون شد و گفت :
هامش
( 1 ) - مپ 2 : شايد و رهين اين كرامت باشم ، مج + اين لطفى باشد كه تا زنده باشم رهين اين كرامت باشم .
( 2 ) - متن - او
( 3 ) - مپ 2 - تا او را حياتى باقى باشد
( 4 ) - مج : دادى
( 5 ) - مپ 2 - پس عيسى عليه السلام . . .
بخشيدم .
( 6 ) - مج + را
( 7 ) - مج + كردى گفت
( 8 ) - بنياد - عيسى دعا كرد
( 9 ) - مج + سبحانه و تعالى ، مپ 2 - آفريدگار
( 10 ) - مپ 2 و مج + ى
( 11 ) - مج : به حائطى
( 12 ) - مپ 2 : تا ، مج + من
( 13 ) - مج - من
( 14 ) - مج - كه
( 15 ) - مپ 2 - كه پسر
( 16 ) - مپ 2 : آن زن ، مج : زنى را ديد
( 17 ) - مپ 2 و مج : روى ، مج + آنجا نشسته
( 18 ) - مپ 2 - زيباچهره ، مج : آن پسر جوانى خوبصورت
( 19 ) - مج : بود + زن را بديد