و خود « 1 » به زنهار حسن زيد به طبرستان شد ، و حسن چون شنيده بود « 2 » كه او از راه ناحفاظى مدتى مادر احمد را « 3 » به حرام نگاه داشت و عاقبت او را به شمشير « 4 » بكشت ، ابقاى « 5 » او را از دين و مروت روا نداشت و او را زنهار نداد « 6 » و « 7 » بفرمود تا او را بگرفتند و « 8 » بر سر راه بردار كردند و آنچه با وى بود جمله به بيت المال آورد و سزاى ناحفاظى به وى رسيد . و چون احمد را « 9 » از آن واقعهء مادر خبر شد « 10 » بسيار اضطراب كرد « 11 » و جزع نمود « 12 » و در اثناى « 13 » آن تنگدلى « 14 » ، روزى قتلغ شرابدار كه « 15 » از خواص بندگان او بود و مردى شجاع بود « 16 » پيش او ايستاده بود ، از وى آب خواست ، قتلغ قدحى يخ « 17 » آب بر دست او نهاد . احمد بر روى قدح خسى « 18 » را ديد ، قتلغ « 19 » را گفت : اين خس « 20 » چيست كه « 21 » بر روى قدح است « 22 » چشم نداشتى « 23 » ؟ قتلغ گفت : اين
هامش
( 1 ) - متن و بنياد + را
( 2 ) - مپ 2 : حسن زيد اين حال را معلوم بود
( 3 ) - متن و بنياد - را
( 4 ) - مپ 2 - به حرام نگاه داشت . . . به شمشير
( 5 ) - متن و بنياد : بقاى
( 6 ) - مپ 2 - بقاى او . . . نداد
( 7 ) - مپ 2 :
در حال
( 8 ) - متن و بنياد + او را ، مپ 2 - - او را بگرفتند و
( 9 ) - متن و مپ 2 - را
( 10 ) - مپ 2 : يافت ، بنياد : خبر از آن واقعهء مادر شد
( 11 ) - مپ 2 - كرد
( 12 ) - مپ 2 : كرد
( 13 ) - مپ 2 - اثناى
( 14 ) - متن و بنياد : دل ، متن و مپ 2 و بنياد + همى بود ، مج + و ضجرت .
( 15 ) - مج - كه
( 16 ) - متن و بنياد + روزى ، مپ 2 - و مردى شجاع بود ، مج - بود
( 17 ) - مج - يخ
( 18 ) - متن و مپ 2 : چيزى
( 19 ) - مپ 2 :
او
( 20 ) - متن + را
( 21 ) - مج - چيست كه
( 22 ) - مج : بود
( 23 ) - متن و مج و بنياد : چرا پيش من آوردى .