لقمهء ما تناول نكرد . شيخ از درويش پرسيد كه چه ديدى و موجب آن چه بود ؟ گفت : مردى بىهمت است و به اول كه به خدمت او رفتم مرا بسيار خدمت « 1 » كرد و نيازمندى نمود . من « 2 » خواستم كه او را دعايى « 3 » گويم و از خداى عزوجل « 4 » چيزى از بهر وى درخواست كنم « 5 » كه بهتر از « 6 » هشت بهشت باشد ، و او « 7 » همت خود به ده هزار درم فرود آورد « 8 » ، و من بدانستم كه « 9 » همتى ندارد ، و نان دون همتان بر ما حرام است . و از اينجا روشن است كه دين و دنيا « 10 » در علو همت بسته است و خسيس بىهمت « 11 » بر مدارج دولت هردو سراى هرگز « 12 » مترقى نشود .
حكايت « 13 » ( 4 ) جاحظ از دعبل خزاعى حكايت كرد « 14 » كه روزى به نزديك سهل رفته بودم و در وثاق او « 15 » به بحثى مشغول شده و محادثهء ما دراز بكشيد « 16 » و او از گرسنگى بىطاقت شد و ما برنمىخاستيم . غلام را « 17 » گفت : اگر چيزى خوردنى « 18 » هست بيار تا بخوريم « 19 » . غلام يك كاسه بياورد كه در آنجا شوربا « 20 » بود « 21 » و خروسى لاغر كه كارد « 22 » آن را پاره نمىكرد و دندان
هامش
( 1 ) - بنياد : خدمت بسيار كرد
( 2 ) - متن : و
( 3 ) - متن :
دعاگويى
( 4 ) - مپ 2 : تعالى
( 5 ) - مپ 2 : درخواهم
( 6 ) - بنياد + همه
( 7 ) - بنياد - او
( 8 ) - مپ 2 : فروآورد
( 9 ) - بنياد + او
( 10 ) - بنياد : دولت
( 11 ) - بنياد + هرگز
( 12 ) - بنياد - هرگز
( 13 ) - اين حكايت در نسخهء مج نيامده است
( 14 ) - متن و بنياد + كه او گفت
( 15 ) - مپ 2 - در وثاق او
( 16 ) - مپ 2 و بنياد : كشيد
( 17 ) - مپ 2 - را
( 18 ) - مپ 2 - خوردنى
( 19 ) - متن :
بياور ، متن و مپ 2 - تا بخوريم
( 20 ) - بنياد : شوربايى
( 21 ) - بنياد - بود
( 22 ) - بنياد + قصاب