ثروتى « 1 » بسيار « 2 » از پدران « 3 » رسيده بود و او آن « 4 » جمله را صرف كرده بود « 5 » و خشك و فرد مانده . روزى از غايت دستتنگى « 6 » حيرتى « 7 » بر وى مستولى شد « 8 » و جهان فراخ بر وى تنگ آمد « 9 » و مرگ را طالب شد و به زبان بيان « 10 » اين بيت مى « 11 » گفت :
شعر
الا موت يباع فاشتريه * فهذا العيش ما لا خير فيه
بيت « 12 »
عمر دراز اگر « 13 » چه زهر « 14 » نعمتى بهست * بد نعمتا كه عمر درازست در نياز « 15 »
اندر نياز عمر دراز اى برادران * عمر دراز نيست كه جان كندن دراز
پس آن جوان از غايت ضجرت به لب دجله آمد بدان نيت « 16 » كه خود را غرق كند ، زورقى بود در آن « 17 » زورق نشست ، چون « 18 » به ميان « 19 » آب رسيد ملاح او را گفت كه كجا « 20 » خواهى رفت ؟ گفت : نمىدانم كه از كجا مىآيم و به كجا مىروم ! ملاح مردى عاقل بود گفت : اين مرد مگر « 21 » مفلس است ، يا بىدل ، يا « 22 » عاشق « 23 » ! گفت : اى جوان « 24 » حال خود « 25 » با من « 26 »
هامش
( 1 ) مپ 2 : مال و ثروت
( 2 ) مج - بسيار
( 3 ) مپ 2 و مج : پدر ، مج + ميراث
( 4 ) متن و مپ 2 - او آن
( 5 ) مج : ترك كرد
( 6 ) مج : تنگدستى
( 7 ) مج : حيرت
( 8 ) مج : شده
( 9 ) مج : آمده
( 10 ) مج : نياز
( 11 ) مج - اين بيت مى
( 12 ) مج : نظم
( 13 ) متن و مپ 2 : از
( 14 ) متن و مپ 2 : بهر
( 15 ) مج : بىنعمت آنكه عمر درازست و در نياز
( 16 ) مج : بر آن عزم
( 17 ) متن : ميان ، مپ 2 - آن
( 18 ) مج + زورق
( 19 ) مج :
ميانه
( 20 ) مج + مى
( 21 ) مج : يا
( 22 ) مج : و
( 23 ) مج + پس
( 24 ) مج - اى جوان
( 25 ) مج + را
( 26 ) مپ 2 - با من