حكايت ( 6 ) [ سؤال حجاح از سبب خندهء اسيرى كه او را به مقتل مىبردند . ]
آوردهاند كه وقتى جماعتى از اسرار « 1 » از خيل عبد الرحمن اشعث پيش حجاج آوردند « 2 » و اومر ايشان را سياست مى « 3 » فرمود . و در ميان ايشان مردى بود عاقل « 4 » عالم « 4 » فصيح ، و وزير حجاج زيد بن اسلم مر « 5 » آن مرد را شفاعت كرد « 6 » . حجاج شفاعت او قبول نكرد و چون نوبت سياست بدان « 7 » مرد رسيد و خواستند كه او را « 8 » به مقتلگاه « 9 » برند « 10 » آن مرد روى باز پس كرد و خوش « 11 » بخنديد . حجاج گفت : او را باز آوريد و از وى « 12 » پرسيد « 13 » كه در چنين مقام خندهء تو از چيست « 14 » ؟ مرد گفت : از نادانى وزير تو كه از تو چيزى مىخواهد كه به دست تو نيست و از بخل تو كه به چيزى مضايقه مىكنى كه ترا در آن « 15 » هيچ قدرت نيست « 16 » ، مرگ و زندگانى من و ديگران در قبضهء قدرت خداست « 17 » . حجاج « 18 » گفت : سخنى « 19 » خوب گفتى و ترا بدين حسن اعتقاد بخشيدم ، و بدين « 20 » دقيقهء « 21 » لطيف كه « 22 » در « 23 » حال « 24 » يأس و حرمان « 25 » بر زبان او گذشت از بأس و سياست خلاص يافت .
حكايت ( 7 ) [ جوان تهىدست بغدادى كه نكتهاى گفت و از انعام فراوان مأمون بهره يافت . ]
آوردهاند كه در بغداد جوانى بود كه « 26 » او را مالى و
هامش
( 1 ) متن و مپ 2 و بنياد : امرا ، مج : اسيران ، تصحيح قياسى است ، متن و مپ 2 و بنياد - را
( 2 ) مج : آورده بودند
( 3 ) متن و مپ 2 - مى
( 4 ) مج + و
( 5 ) متن و مپ 2 : بود و
( 6 ) مج + و گفت اين مرد دوست منست و مردى بزرگست
( 7 ) مج : بر آن
( 8 ) متن : آن مرد
( 9 ) مج - گاه
( 10 ) مپ 2 - و خواستند كه او . . . برند
( 11 ) مج : قوى
( 12 ) مج : پس او را
( 13 ) مپ 2 : حجاج پرسيد
( 14 ) مج : مقامى موجب خنده چه بود و چرا خنديدى
( 15 ) مج : بدان
( 16 ) مج + پس
( 17 ) مج + عز و جل
( 18 ) مج - حجاج
( 19 ) مج : سخت
( 20 ) مج + يك
( 21 ) مج + دقيق و لطيفه
( 22 ) متن - كه
( 23 ) مپ 2 + اين
( 24 ) مپ 2 و مج : حالت
( 25 ) مپ 2 - يأس و حرمان
( 26 ) متن و مپ 2 : و