خراج تقصير واجب دارد ، و ما را از براى شكوه ملك و ابهت پادشاهى « 1 » او را سياست بايد كرد و خلايق به بدى ما را بدان سياست در زبان گيرند « 2 » و ظالم و بدكردار « 3 » نام نهند . پس من مواد اين « 4 » فسادها « 5 » به اشارت طبيب حزم از نهاد او « 6 » منقطع گردانيدم تا پس كار خود بنشيند و به تغرير « 7 » مردمان فريفته نشود و فتنه نزايد كه او را در بلا « 8 » و ما را در و بال اندازد « 9 » . راوى مىگويد كه چون اين فصول استماع كردم دانستم كه آنچه فرمود شرايط حزم را رعايت نموده « 10 » و از راه دورانديشى « 11 » فرمان داده .
او را ثنا گفتم و متيقن شدم « 12 » كه آستين دوام دولت جز به دست « 13 » حزم نتوان گرفت و آستان « 14 » حصول مقصود جز به پاى فكرت نتوان سپرد . « 15 »
[ منع آلبارسلان عامل خود را از سپردن شغل دبيرى به مرد باطنى مذهب و تمثيلى كه درين مورد آورد ]
حكايت ( 16 ) در آن وقت كه سلطان شهيد « 16 » البارسلان به عراق بود يكى از امراى دولت كه او را ازدم « 17 » نام بود دهخدايى را « 18 » دبيرى خود داد « 19 » و اين سخن به سمع البارسلان رسيد و از آن معنى برنجيد از آنكه شنيده بود كه آن « 20 » دهخداى باطنى است و مذهب ملاحده دارد .
روزى در بارگاه ازدم را گفت : تو دشمن منى . ازدم چون اين سخن « 21 » بشنيد زمين را ببوسيد و گفت : بنده را چه محل آن باشد كه در خاطر من ازين نوع گردد « 22 » . من كمترين بندهء « 23 » توام و از من چه جنايت در وجود
هامش
( 1 ) متن : شكوه و داهيه ملك ، مپ 2 : شكوه و داعيه ملك
( 2 ) مپ 2 : آرند
( 3 ) مج : بدكار
( 4 ) متن : مرا دادى ، مپ 2 - مواد ، مج : وى را ازين
( 5 ) بنياد + را
( 6 ) متن و مپ 2 : آنها را
( 7 ) متن و مپ 2 و بنياد : تقرير
( 8 ) متن : بلايى
( 9 ) مج : كه او در بلا و ما در و بال افتيم
( 10 ) مج :
فرموده
( 11 ) مج + آن
( 12 ) مج : شد
( 13 ) مج - دست
( 14 ) متن : اسباب
( 15 ) مپ 2 - و آستان حصول . . . . سپرد
( 16 ) متن :
سعيد ، مپ 2 و بنياد - شهيد
( 17 ) مپ 2 : ازدر
( 18 ) بنياد مردى دهخداى را ، مپ 2 : دهخدائى و
( 19 ) بنياد : وزير خود كرد
( 20 ) مج - آن
( 21 ) مپ 2 - سخن
( 22 ) مج : گذرد
( 23 ) مج : من بنده كمتر