داده است تا او را خوانم . پس ازو درگذشتم و دانستم كه حقيقت شكر آنست « 1 » و مرد حقگزار آنست « 2 » نه آنكه « 3 » بر زبان الحمد للّه مىگويد « 4 » و به تن در راه هوا « 5 » و شهوت مىپويد « 6 » .
[ عبد الرحمان عوف خدمت رسول اكرم ص آمد و ناليد كه مىخواهم در سلك درويشان صحابه منخرط شوم اما هرچه مال خود را در معرض تلف مىگذارم نمىدانم چرا مقدار آن فزونى مىگيرد ]
حكايت ( 7 ) آوردهاند كه عبد الرحمان بن عوف رضى اللّه عنه كه جد مؤلف كتاب است روزى به خدمت مصطفى عليه السلام « 7 » از توانگرى خود بناليد و گفت : يا رسول اللّه مرا آرزو بود « 8 » كه در سلك درويشان صحابه منتظم « 9 » شوم از بس كه فضيلت ايشان شنيدهام ، و اين مال دنيا « 10 » آن منزلت را « 11 » حجاب « 12 » مىشود « 13 » و تو مرا منع فرمودى از آنكه من « 14 » كل مال خود به درويشان دهم . پس قدرى خرما خريدم و به بصره فرستادم تا مگر در تجارت دنيا « 15 » خسرانى يابم كه سبب ربح « 16 » آخرت باشد « 17 » . خرما در كشتى نهادم « 18 » باد آن كشتى « 19 » را به « 20 » سردسير انداخت و خرما را به بهاى نيكو بفروختم « 21 » و متاع بسيار از بهاى آن به من « 22 » آوردند ، نمىدانم كه آن اقبال « 23 » سبب خلاص « 24 » منست يا وسيلت استدراج ، كه مرا از سعادت آخرت محروم خواهد « 25 » كرد . رسول عليه السلام فرمود كه : اى عبد الرحمن تو از اصحاب عشرهاى و آثار تو در دين بسيارست و من ترا بشارت دادهام
هامش
( 1 ) مپ 2 - و زبانم داده است . . . . حقيقت شكر آنست ، مج + كه آن
( 2 ) مج :
حقگزار را مسير شده
( 3 ) مپ 2 : و مرد حقگزار نه آنست كه
( 4 ) مپ 2 : به زبان بگويد الحمد للّه ، مج : مىگويى
( 5 ) متن و مج : همت
( 6 ) مج : مىپويى
( 7 ) مج و مپ 2 + آمد و
( 8 ) مپ 2 : آرزوى آنست
( 9 ) مج : منخرط
( 10 ) مج + مانع
( 11 ) مج : مىآيد و
( 12 ) متن و مج + آن مرتبت
( 13 ) مج : مىشد
( 14 ) مج - من
( 15 ) مپ 2 : آن ، مج : دنيايى
( 16 ) متن و مپ 2 : راحت
( 17 ) مج + چون
( 18 ) مج : نهادند
( 19 ) متن - كشتى
( 20 ) متن : بر ، مج : به ولايت
( 21 ) مج : بفروختند
( 22 ) مج - از بهاى آن به من
( 23 ) مج + دنيايى
( 24 ) مج و بنياد : خذلان ، مپ 2 - بفروختم و متاع بسيار . . . سبب خلاص
( 25 ) متن - خواهد