شير مست را « 1 » بسمل كرد و آتش افروخت و از آن « 2 » كباب مىكرد و « 3 » مضاحك « 4 » مىگفت و سلطان را مىخندانيد « 5 » چندانكه لشكر سلطان « 6 » برسيد روستايى دانست كه سلطان است ، سر فرود آورد و به كار خود مشغول شد . چون سلطان طعام بخورد گفت : بايد كه به درگاه آيى تا حق تو را « 7 » بگزارم . آن روستايى گفت : ما به عدل « 8 » سلطان جهاندار آسودهايم و اينقدر خدمت را « 9 » نشايد « 10 » كه كسى مكافات و مجازات « 11 » آن « 12 » بطلبد « 13 » ، و ما را عادت نرفته است كه بر مهمان مزد ستانيم . سلطان را ازين سخن او بغايت خوش آمد و بعد از آن « 14 » سلطان انتظار كرد و روستايى به خدمت نيامد جماعتى « 15 » بر وى گماشت تا ازو « 16 » پرسيدند كه وقتى سلطان مهمان تو بوده است ؟ با هيچكس آن حرف نگفت « 17 » . سلطان را « 18 » از همت آن مرد عجب آمد بفرمود « 19 » تا آن ديه را بخريدند و بر « 20 » اولاد او وقف كردند « 21 » و بهواسطهء خوش ميزبانى از محنت فقر به كامرانى رسيد .
[ زن بخيل كه از بركت ميهمانى رسول اكرم ص تربيت يافت و مهماننواز شد ]
حكايت ( 12 ) آوردهاند كه در عهد سلطان پيغامبران « 22 » محمد رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلّم مردى بود جوانمرد و زنى داشت در غايت بخل و نهايت امساك و هرگاه كه اين مسلمان خواستى « 23 » كه دعوتى « 24 » كند و يا « 25 » دوستى را به
هامش
( 1 ) مپ 2 - را
( 2 ) مپ 2 و مج - از آن
( 3 ) مپ 2 + حكايتهاى
( 4 ) مج : حكايات مضحك
( 5 ) مپ 2 : چنان كه سلطان مىخنديد ، متن : مىخنديد
( 6 ) مپ 2 : چون لشكر از دنبال او
( 7 ) مپ 2 - را
( 8 ) متن و مپ 2 : ما در عهد
( 9 ) متن : آن را
( 10 ) مپ 2 : آن نير زد
( 11 ) مپ 2 - و مجازات
( 12 ) مپ 2 - آن
( 13 ) مپ 2 : كند ، مج : طلبم
( 14 ) مج + از همت آن مرد عجب كرد كه با هيچكس نگفت كه سلطان وقتى مهمان من بوده است
( 15 ) متن : جماعت
( 16 ) متن - ازو
( 17 ) متن : يا هيچكس نمىگفت ، مپ 2 :
با هيچكس نگفت كه همچنين
( 18 ) متن - سلطان را ، مپ 2 - را
( 19 ) متن + سلطان
( 20 ) مپ 2 - دى و
( 21 ) مج : و وقف ابناى سبيل كرد
( 22 ) مپ 2 : پيغامبر ما
( 23 ) متن - خواستى
( 24 ) مج : دعوت
( 25 ) مپ 2 - دعوتى كند و يا