[ عبد الرحمان اوزاعى از پاداش خداى كه به او رسيد قصه مىگويد ]
حكايت ( 9 ) عبد الرحمان اوزاعى گويد كه شب « 1 » عيد در خانه بودم ، كسى در خانهء من « 2 » بكوفت « 3 » . بيرون « 4 » آمدم « 5 » ، همسايهء من بود و او مردى درويش بود و دختركان « 6 » داشت و گفت : اى خواجه فردا عيد است و من و فرزندان « 7 » بىبرگيم . در حق ما « 8 » لطفى بكن تا فردا به عيدى خرج « 9 » كنيم « 10 » .
گفت : به خانه درآمدم و عيال را « 11 » بازگفتم « 12 » . او گفت : بيست و پنج درم بيش ندارم « 13 » يك نيمه همسايه را دهيم و يك « 14 » نيمه ما به « 15 » عيدى بخرج كنيم « 16 » .
من گفتم : اين همسايهء ما مردى است نيك و مستحق « 17 » و هرگز از ما چيزى نخواسته « 18 » همه برو « 19 » ايثار كنيم كه « 20 » ما را خداى تعالى عوض بازدهد « 21 » .
آن سيم تمام به وى دادم . بامداد عيد دوستى « 22 » به زيارت عبد الرحمان آمد و او را دو هزار و پانصد درم آورد و گفت : اين سيمها را به جهت مهمى نهاده بودم و دوش به خواب ديدم كه كسى مرا مىگويد اين سيم پيش « 23 » اوزاعى بر تا « 24 » بىواسطهاى « 25 » آن مهم ترا « 26 » كفايت شود . اوزاعى گفت :
دانستم كه هركه يك درم براى حق بدهد صد درم « 27 » عوض بازدهد « 28 » .
[ غلامى جيرهء خود را به سگى بخشيد و ازين عمل پاداش فراوان يافت ]
حكايت ( 10 ) عبد اللّه جعفر طيار رضى اللّه عنه « 29 » روزى به خرماستان « 30 »
هامش
( 1 ) مپ 2 : شبى
( 2 ) مج - من
( 3 ) مپ 2 : بكوفت ، متن + من
( 4 ) مپ 2 - بيرون
( 5 ) مپ 2 : بيامدم
( 6 ) مج : دختران
( 7 ) مپ 2 :
فرزندان من
( 8 ) متن و مج : من
( 9 ) متن : بخرج
( 10 ) مج : عيد كنم
( 11 ) مج + حال
( 12 ) مج : بگفتم
( 13 ) متن و مج : سيم دارم ، متن + و من
( 14 ) مپ 2 : و يك نيمه ديگر فردا ، مج : و نيمه ما
( 15 )
( 16 ) مج : عيدى سازيم
( 17 ) مپ 2 : اين مرد مستحق است ، مج : همسايه ما مردى نيك و مستحق است
( 18 ) مپ 2 : نخواست : مج : هرگز حاجتى برنداشت
( 19 ) مج :
همه سيم را به دو
( 20 ) مج - كه
( 21 ) مپ 2 : بدهد ، مج : عز و جل ديگر دهد
( 22 ) مپ 2 : درويشى
( 23 ) متن - پيش
( 24 ) بنياد : كه
( 25 ) مج : بهواسطهء + سيم ، بنياد + سيم
( 26 ) مج و بنياد : تو
( 27 ) مپ 2 : يكى را ده
( 28 ) مج : عوض آن بيابد
( 29 ) مپ 2 : رحمه اللّه عليه مىگويد
( 30 ) مج : بر خرما ستانى