نزديك آن درويش برد و حال خواب بازگفت « 1 » . درويش نيم دينار از آن زر بستد « 2 » و به شيخ داد و « 3 » گفت : كه اين وام تست ، باقى « 4 » تو دانى ، برگير « 5 » و به « 6 » درويشان ده « 7 » كه مرا حاجت بيش ازين نبود . ابو سعيد مىگويد من متعجب شدم ازين هر سه قوم كه « 8 » كدام سخىترند « 9 » ، كه جمله با وفور « 10 » حاجت « 11 » از سر زر برخاستند و در آن طمع نكردند .
[ امام شافعى در مكه دههزار دينار به مردم بخشيد ]
حكايت ( 6 ) ربيع بن سليمان « 12 » حكايت كرد كه امام « 13 » شافعى رحمة اللّه عليه « 14 » چون به مكه رسيد ده هزار دينار با وى بود . خيمه بيرون مكه بزد و نطع « 15 » بگسترد و آن « 16 » زر تمام « 17 » در آنجا ريخت و هركس « 18 » كه وى را « 19 » سلام مىكرد « 20 » يك مشت زر بوى « 21 » مىداد تا آنگاه كه « 22 » نماز پيشين بگزارد زر هيچ نمانده بود . پس « 23 » خواست تا سوار شود ، درويشى بيامد و ركاب او بگرفت تا برنشيند « 24 » . ربيع را « 25 » گفت : چهار دينار بوى ده « 26 » و عذر « 27 » خواه كه چيزى باقى نمانده است . و « 28 » اثر اين « 29 » سخاوت بود كه « 30 » عالم از مايدهء علم « 31 » او سير گشتند .
[ وزيرى جوانمردى و جوانمرد را تعريف مىكند ]
حكايت ( 7 ) وقتى پادشاهى از وزير خود پرسيد كه علامت جوانمردى
هامش
( 1 ) مج : و جميع حال حكايت كرد
( 2 ) مج : بگرفت
( 3 ) متن - داد و
( 4 ) مج + را
( 5 ) مج - برگير
( 6 ) مج - به
( 7 ) مج - ده
( 8 ) مج - قوم كه
( 9 ) مج : سخىتر بوده ، مپ 2 - سخىتر بودند
( 10 ) متن :
برفور ، مپ 2 : در ،
( 11 ) بنياد - با وفور حاجت
( 12 ) مج + رحمة اللّه عليه
( 13 ) مپ 2 + اعظم
( 14 ) مپ 2 : رضى اللّه عنه
( 15 ) مپ 2 و مج : نطعى
( 16 ) متن و مپ 2 و مج - آن
( 17 ) مپ 2 : به تمام
( 18 ) مج - كس
( 19 ) مپ 2 : بر وى
( 20 ) مپ 2 : گفت
( 21 ) مپ 2 : ويرا مشتى زر
( 22 ) مپ 2 و مج - آنگاه كه
( 23 ) متن - پس
( 24 ) مج : برنشست
( 25 ) مپ 2 - را
( 26 ) مپ 2 : داد
( 27 ) مج : عذرى
( 28 ) بنياد + از
( 29 ) متن : آن
( 30 ) مج + جمله
( 31 ) مج - مايده علم