طلب كردند نيافتند . پس خبر دادند كه صالح سنجار « 1 » نگينى خريده است « 2 » به بيست هزار دينار . به نزديك او فرستاد « 3 » تا آن را بياوردند « 4 » . فرمود كه :
آن نگين را « 5 » به نزديك فضل ربيع بريد و بگوييد كه تو درويش شدهاى و دولت از تو برفته است ، اين را به نزديك تو فرستادم تا ترا قوّتى بود .
و چون آن نگين بياوردند و به فضل دادند و كسان امير المؤمنين بيرون رفتند فضل ربيع با برادر خويش به وجه « 6 » مرحمت و محرميّت « 7 » گفت : امير المؤمنين بيش از « 8 » يكسال ديگر نخواهد زيست « 9 » . اين سخن به مأمون رسيد « 10 » . مأمون ازين « 11 » عظيم برنجيد اما ظاهر نكرد تا يكسال تمام شد و فضل ربيع آنسال وفات يافت . امير المؤمنين به جنازهء او حاضر شد ، چون او را دفن كردند برادر او را و كسان او را كه آن روز حاضر بودند پيش خود خواند و گفت :
آن وعده كه فضل ربيع گفته بود راست نشد و يكسال گذشت و او وفات كرد و من هنوز زندهام . آنگاه آن « 12 » سخن را « 13 » بر خواص خود تقرير كرد و جمله از كمال حلم او متعجب بماندند « 14 » .
[ شكايت بردن غلامان به معاويه از غلامان سعيد ]
حكايت ( 10 ) گويند وقتى غلامان معاويه با « 15 » سرهاى شكسته به نزديك « 16 » وى آمدند و گفتند : يا امير ، غلامان سعيد با ما خصومت كردند و ما را بزدند « 17 »
هامش
( 1 ) متن و بنياد : صالح بيچاره . مپ 2 : صالح .
( 2 ) متن و بنياد : خريده بود .
( 3 ) متن + بفرمود .
( 4 ) بنياد - تا آن را بياوردند .
( 5 ) مج + فرمود كه اين به نگين ما چه ماند چون آن فضول بگفت
( 6 ) مج + را .
( 7 ) مپ 2 : حرمت .
( 8 ) مج - مرحمت و محرميت . . .
بيش از .
( 9 ) مپ 2 و مج : نخواهد زيست ، مج + كسى آنجا حاضر بود .
( 10 ) مج : رسانيد .
( 11 ) مج + جرم .
( 12 ) متن - آن ، مپ 2 : اين .
( 13 ) متن - را ، مپ 2 : حكايت را .
( 14 ) مج : تعجب كردند .
( 15 ) مج - با
( 16 ) مج : پيش .
( 17 ) مپ 2 - و ما را بزدند .