بودم و سليمان ورّاق آنجا حاضر بود و از اخلاق خلفا حكايت مىكرد .
سليمان مىگفت كه : من هرگز از امير المؤمنين مأمون حليمتر نديدم . گفتند : از حلم و كرم « 1 » وى حكايتى كن . گفت : روزى به « 2 » خدمت او « 3 » بودم نگينى ياقوت ديدم طول او به مقدار چهار انگشت در عرض دو انگشت « 4 » و در صفا و روشنى چنان بود كه چون جرم خورشيد مىتافت . پس « 5 » زرگرى را بخواند و آن را به وى داد و گفت : ازين خاتمى بساز و شكل خاتم با وى بگفت . زرگر خدمت كرد و گفت : چنان كنم . ياقوت برگرفت « 6 » و برفت . چون چند روز برآمد به خدمت او حاضر بودم « 7 » او را از انگشترى « 8 » ياد آمد . فرمود كه : زرگر را « 9 » بياوريد .
زرگر را « 10 » حاضر كردند و آن بيچاره چون برگ درخت مىلرزيد و اثر حيات در وى نمانده بود . امير المؤمنين مأمون چون « 11 » اثر هراس « 12 » در وى بديد گفت : سبب تغيّر تو چيست ؟ بگو و مترس . آن مرد گفت : اگر امير المؤمنين مرا به جان امان دهد « 13 » بگويم . گفت : ترا امان دادم . زرگر آن نگين « 14 » بيرون كرد و به چهار پاره شده بود . گفت : اى « 15 » امير المؤمنين « 16 » انگشترين « 17 » ساخته بودم خواستم كه « 18 » نگين بر وى نشانم « 19 » از دست من بيفتاد و به سندان آمد « 20 »
هامش
( 1 ) مپ 2 - و كرم .
( 2 ) مپ 2 : در .
( 3 ) مپ 2 : وى .
( 4 ) مپ 2 :
نگينى ديدم ياقوت به مقدار چهار انگشت در طول و عرض .
( 5 ) مپ 2 - بس
( 6 ) مج : بستد .
( 7 ) متن و مج : و روز ديگر به خدمت حاضر شدم چون مرا ديد .
( 8 ) مپ 2 : انگشترين .
( 9 ) متن - را .
( 10 ) متن - را .
( 11 ) متن - چون .
( 12 ) متن : تغير .
( 13 ) مج : امان جان باشد .
( 14 ) مج :
نگينه .
( 15 ) مج : يا
( 16 ) مپ 2 - اى امير المؤمنين .
( 17 ) مپ 2 :
انگشترى .
( 18 ) مپ 2 : و .
( 19 ) مپ 2 : در وى مىنشاندم .
( 20 ) مپ 2 - و بسندان آمد ، مج : از دست بر سندان افتاده .