دو چشمش ببوسيد و دربر گرفت / * وزان جا طريق يمن برگرفت 92
دوم ، دوستان را بود دلنواز / * رعاياى خود را شود كارساز 203
ديوبند است حِلم اگر دانى / * غضب از دست اوست زندانى 164
رخى چون تازه گلهاىِ دلاويز / * گلاب از شرمِ آن گلها عرقريز 93
رعيّت چو بيخند و سلطان درخت / * درخت اى پسر ! باشد از بيخْ سخت 143
رو بَرِ عطّار كه پهلوىِ وى / * جامه معطّر شود از بوىِ وى 172
رياحين دميده بر اطرافِ جوى / * صبا عِطرريز و هوا مُشك بوى 195
زان نوازشگرى كه يافت ازو / * بعد از آن روى برنتافت ازو 76
ز در درآ و شبستان ما منوّر كن 89
زرّين سخنم به دولتِ شاه / * هرچند كه نيست زرّ و زورم 59
ز عمر آنقدر بيش نايد به كار / * كه در نفع خَلق خدا بگذرد 202
ز لوزينهها و ز حلواىِ تر / * به تَنگ آمده تنگهاىِ شكر 196
ز مرغان فربه تو گويى بساط / * برآورده پر مرغ از آن انبساط 195
ز نانهاى نوشين عنبرسرشت / * خبر داده از خوردهاى بهشت 195
زيركان آزمودهاند بسى / * بر تواضع زيان نكرد كسى 175
سخن شاه ، شاه هرسخن است / * به همه حال ، پاس بايد داشت 184
سعديا مردِ نكونام نميرد هرگز / * مرده آن است كه نامش به نكويى نبرند 193
سنگ اگر خارا و گر مرمر بود / * چون به صاحبدل رسد ، گوهر شود 170
سيُم ، حاجت مرد اميدوار / * برآرد نگرداندنش شرمسار 203
شاها مدارِ چرخ فلك در هزار سال / * چون من يگانهاى ننمايد به صد هنر 188
شاهان دلقپوش كه گاه حمايتى / * زير گليمشان جم و خاقان و قيصرند 39
شبها ز غمت گريستم من / * بىگريه شبى نزيستم من 22
شرف مرد به جودست و كرامت ، به سجود / * هركه اين هردو ندارد ، عَدَمش بِه ز وجود 70
شكر ناكردن زوالِ نعمت است / * بهرهء شاكر كمالِ نعمت است 114
شكر ، نعمت را كمالى مىدهد / * غافلان را گوشمالى مىدهد 113
شكرِ نعمت ، نعمتت افزون كند / * كفر ، نعمت از كفت بيرون كند 113
شنيدم از بزرگان سخنْسنج / * كه سلطان را رعايت بهتر از گنج 152