مقام سرزنش و ملام و در معرض نكوهش و اتّهام نيفتد كه امر مصطفوى در كلمهء « 1 » « اتقّوا مواضع التّهم » ، مشهور است .
نظم « 2 »
اصل ايمان حيا بود « 3 » مىدان * گرچه گفت الحيا من الايمان
شرم شد بهترين شمايل مرد * روى شرمين بود هميشه چو ورد « 4 »
هركه شرم از رخش بود ظاهر * لالهوش ژالهاش بود زاهر
چون حيا مرد را نگهبان است * شرم دايم عدوّ شيطان است
امّا فروع اصل شجاعت كه سلاطين را سزاوار است :
فرع « 5 » اوّل ، كبر نفس و علوّ همّت است . و اين ملكه « 6 » عبارت است « 7 » از خوار داشتن « 8 » و عدم مبالات به عزّت « 9 » و سرافرازى دنيا و بىاعتبار انگاشتن مطالب و آرزوهاى نفس و هوا . چون حضرت حقّ جلّ و علا ، پادشاهى « 10 » سعادتمند را به شرف خلافت و ظليّت رحمانى نواخت ، و فرق اقبال او را ميان فرق خلايق به تاج سلطانى سرافراز ساخت ، بايد كه به ديدهء بصيرت هميشه در اين معنا نظر كند كه باوجود اين كرامت و سرورى ، كارخانهء هستى او را « 11 » در عروض اختلال ، با گدايى بىاعتبار به يك مقدار داشته « 12 » و مرتبهء « 13 » شاهى او را در احتمال زوال و انتقال با غلامى « 14 » اسير و گرفتار به يك هنجار گذاشته ، « 15 » هر آينه به چنين « 16 » امر ناپايدار ، چرا استكبار بايد نمود و به چنان مسند بىقرارى « 17 » چه افتخار بايد كرد ؟ بلكه نظر همّت را « 18 » بر تحصيل رضاى آفريدگار مقصور بايد داشت و
هامش
( 1 ) . م : - به اينكه .
( 2 ) . م : شعر .
( 3 ) . م : شود .
( 4 ) . س ، م : مرد .
( 5 ) . م : - فرع .
( 6 ) . م : صفات .
( 7 ) . م : بود .
( 8 ) . م : ديدن .
( 9 ) . م : عزّ .
( 10 ) . م : عز شانه پادشاه .
( 11 ) . م : - را .
( 12 ) . م : - با گدايى بىاعتبار به يك مقدار داشته .
( 13 ) . م : كار .
( 14 ) . م : + گدايى بىاعتبار و غلامى .
( 15 ) . م : قرار دادهاند .
( 16 ) . م : به اين .
( 17 ) . م : بىمدارا .
( 18 ) . م : - را .