بيت « 1 »
چو بر خاطر شاه آيد غمى * پريشان شود خاطر عالمى
و اگر چنانچه سلطان ترسنده « 2 » و جبان باشد ، در رفع خصوم و دفع ظالم « 3 » از مظلوم ، خويشتندارى كند و به مقدّمات وهميّه و خيالات ضعيفه ، از محافظت بنى نوع خود « 4 » كه در حمايت سلطنت او باشد « 5 » ، تقاعد و تعلّل ورزد « 6 » و اين صورت موجب تسلّط اعدا و خرابى خصما شود « 7 » و اين خصلت بدترين ذمايم ملوك و سلاطين است . امّا چون شجاعت حدّ اعتدال اين ملكات است ، « 8 » موجب نظام حال رعيّت و زيردستان شود و باعث دلاورى و پردلى سپاه و لشكريان و اميدوارى انصار و اعوان گردد « 9 » و به اين خلق ، حمايت ملك از زوال توان نمود و در انديشهء افزودن ملك « 10 » و جاه توان بود .
نظم « 11 »
شجاعت است ز شاهان مدار در تمكين 55 * ز تيغ شاه بود تخت سلطنت رنگين
اگرنه خنجر تو عدل را دهد يارى « 12 » * و گرنه هيبت او فتنه را كند « 13 » تسكين
كلاه از سر هدهد به غضب بربايند * برون كنند به غارت ز پاى بطّ نعلين
اصل سيّوم ، خلق حكمت است و آن عبارت بود « 14 » از آنكه خردمندى در مملكت وجود انسانى ، قوّت عاقله را كه مرتبهء سرورى « 15 » و سلطانى است ، به نوعى ترتيب كند « 16 » كه « 17 » در ادراك مطالب و دريافت رغايب ، هميشه متوجّه افزودن علوم غيبيّه از عالم قدس باشد و در صدد ترقّى بر معارج معارف « 18 » انس . و قواى طبيعى ، نفس را همچو خدّام در مقابل متابعت و مطاوعت دارد و بر اين نسق هميشه در بند « 19 » فيض گرفتن از عالم بالا و
هامش
( 1 ) . م : + متقارب .
( 2 ) . م : ترسناك .
( 3 ) . م : ظلم .
( 4 ) . م : - خود .
( 5 ) . م : باشند .
( 6 ) . م : نمايد .
( 7 ) . م : ملك او خسما گردد .
( 8 ) . م : + هر آنچه .
( 9 ) . م : لشكريان از انصار و اعوان .
( 10 ) . م : مملكت .
( 11 ) . م : - نظم .
( 12 ) . م و س : اگرنه خنجر شه ملك را دهد آرام .
( 13 ) . س : دهد .
( 14 ) . م : است .
( 15 ) . م : شاهى .
( 16 ) . م : نمايد .
( 17 ) . م : بر .
( 18 ) . م : + نشيمن .
( 19 ) . م : صدد .