پيران چيزها دانند كه جوانان ندانند اگر چه عادت جوانان چنانست كه بر پيران تماخره « 1 » كنند از انكه پيران را محتاج جوانى بينند و بدان سبب جوانان را نرسد كه بر پيران پيشى جويند و بىحرمتى كنند . ازيرا كه اگر پيران در آرزوى جوانى باشند جوانان نيز بىشك در آرزوى پيرى باشند و پير اين آرزو يافته است و ثمرهء آن « 2 » برداشته ، ( 30 پ ) جوان را بتر « 3 » كه اين آرزو باشد كه دريابد و باشد كه درنيابد .
و چون نيكو بنگرى پير و جوان هر دو حسود « 4 » يك ديگر باشند اگر چه جوان خويشتن را داناترين همه كس داند . پس از طبع « 5 » چنين جوانان مباش ، پيران را حرمت دار و سخن با پيران بگزاف « 6 » مگوى كه جواب پيران مسكت « 7 » باشد .
حكايت چنان شنودم كه پيرى صد ساله ، گوژپشت ، سخت دوتا گشته و بر عكازهاى « 8 » تكيه كرده همىرفت . جوانى بتماخره « 9 » ويرا گفت : اى شيخ اين كمانك به چند خريدهاى ؟ تا من نيز يكى بخرم . پير گفت : اگر صبر كنى و عمر يا بى خود رايگان يكى به تو بخشند ، هر چند بپرهيزى « 10 » . اما با پيران نه بر جاى « 11 » منشين كه صحبت جوانان بر جاى « 12 » بهتر كه صحبت پيران نه بر جاى « 11 » . تا جوانى جوان باش ، چون پير شدى پيرى كن چنان كه « 13 » بيتى گفتهام :
شعر
گفتم كه در سراى « 14 » زنجيرى كن * با من بنشين و بر دلم ميرى كن
هامش
( 1 ) - ل : سخريت
( 2 ) - ل : و حظ برنايى
( 3 ) - نسخهء اصل : نيز ، بقياس ل و ن و ب اصلاح شد
( 4 ) - ل و ب : محسود
( 5 ) - ن : جمع
( 6 ) - ل : از گزاف
( 7 ) - ل :
با معنى و دردناك باشد
( 8 ) - ن : عصا
( 9 ) - ل : بريشخند
( 10 ) - ل و ن : بيرزى
( 11 ) - ن : ناپاى برجاى
( 12 ) - ن : پاى برجاى
( 13 ) - ل : چنان كه من در دو بيتى از آن خويش گفتهام
( 14 ) - ل و ب : سرات