گفت : اگر خواهى كه از شمار آزادان « 1 » باشى طمع را در دل خويش جاى مده .
گفت اگر خواهى كه از شمار دادگران باشى زيردستان خويش را بطاقت خويش نيكو دار .
گفت : اگر خواهى كه از نكوهش عام دور باشى اثرهاى ايشان را ستاينده باش .
گفت : اگر خواهى كه در هر دلى محبوب باشى و مردمان از تو نفور نباشند سخن بر مراد مردمان گوى .
گفت : اگر خواهى كه تمام مردم باشى آنچه بخويشتن نپسندى به هيچ كس مپسند .
گفت : اگر خواهى كه بر دلت جراحتى نيوفتد كه به هيچ مرهم بهتر نشود با هيچ نادان مناظره مكن .
« 2 » گفت : اگر خواهى كه بهترين خلق باشى چيز از خلق دريغ مدار « 2 » .
گفت : اگر خواهى كه زبانت دراز بود كوتاهدست باش .
اينست سخنها و پندهاى نوشروان عادل ، چون بخوانى اى پسر اين لفظها را خوار مدار كه ازين سخنها [ هم ] « 3 » بوى حكمت آيد و هم بوى ملك « 4 » زيرا كه هم سخنان ملكانست و هم سخن حكيمان ؛ جمله معلوم خويش كن « 5 » و اكنون آموز كه جوانى چون پير گردى بانديشيدن حاجت نيايد كه پيران چيزها دانند « 6 » .
هامش
( 1 ) - نسخهء اصل : شمار از ان ، بقياس ل و ن و ب اصلاح شد
( 2 - 2 ) ، ل : ندارد
( 3 ) - از نسخهء ل و ن و ب و پ افزوده شد
( 4 ) - ل : ملكى
( 5 ) - افتادگى آخر باب هفتم در نسخهء ل - كه قبلا بدان اشاره شد ( ص 50 ح 1 ) - در اينجا آمده است . دو صفحهء بعد نيز نابجا صحافى شده
( 6 ) - ن افزوده : كه جوانان ندانند و اللّه اعلم بالصواب