پند هشتم گفت : بپرهيز از نادانى كه خود را دانا شمرد .
پند نهم داد از خويشتن بده تا از داور مستغنى باشى .
پند دهم « 1 » حق گوى اگر چه طلخ « 2 » باشد « 1 » .
پند يازدهم اگر خواهى راز تو دشمن نداند با دوست مگوى .
دوازدهم خرد نگرش « 3 » بزرگ زيان مباش .
سيزدهم بىقدر مردم را زنده مشمر .
چهاردهم گفت : اگر خواهى كه بىگنج « 4 » توانگر باشى بسند كار باش .
پانزدهم گفت : بگزاف مخر تا بگزاف نبايد فروخت .
شانزدهم گفت : مرگ به زانكه نياز « 5 » بهمسران خويش « 5 » .
هفدهم گفت : از گرسنگى به مردن به از انكه بنان فرومايگان سير شدن .
هژدهم ( 29 ر ) گفت : بهر تخايلى كه ترا صورت بندد بر نامعتمدان اعتماد مكن و از معتمدان اعتماد مبر .
نوزدهم بخويشاوندان كم از خويش محتاج بودن مصيبتى عظيم دان كه در آب مردن به كه از فزغ « 6 » زنهار خواستن .
بيستم فاسقى « 7 » متواضع اين جهان جوى بهتر از قراى متكبر آن جهان جوى .
بيست و يكم گفت نادانتر از ان مردم نبود كه كهترى را بمهترى رسيده بيند همچنان بوى به چشم كهترى نگرد .
بيست و دوم گفت : شرمى نبود بزرگتر از ان كه به چيزى دعوى كند كه نداند و انگه دروغ زن باشد .
هامش
( 1 - 1 ) ، ن : اگر چه حق تلخ باشد ببايد شنيد
( 2 ) - تلخ
( 3 ) - ل افزوده : و
( 4 ) - ل و ب و پ : رنج
( 5 - 5 ) ، ن : بهم چون خودى برداشتن
( 6 ) - بفتح اول و دوم ؛ ل : ضفدع ؛ ن : حقير
( 7 ) - ل و ن : فاسق ؛ شايد ياء آخر كلمه از نوعى است كه در رسم خط قديم در حالت اضافه مىآوردهاند ؛ نسخهء ب نيز مانند نسخهء اساس است