تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرايس الجواهر ونفايس الأطايب ( فارسى ) — صفحة 177

مساهمون:

ص١٧٧
اگر خليفه ضمان كند كه مرا با مملكت روم فرستد راز مكتوم برو مكشوف كنم . متوكل سوگند ياد كرد كه او را به اعزاز و اجلال و ساز و عدّت و بدرقهء تمام با روم فرستم . بختيشوع گفت اين سنگى است كى چون به موى فروآورند موى را از بيخ بردارد ، و از ستره و آهك و بركندن بىنياز گردد . در حال آن را بر ساعد شخصى بگذرانيدند و بيازمودند . آن سنگ به هرجا كه رسيد و بر آنجا موى بود همه را جذب كرد و يكى بنگذاشت . متوكل از آن تعجّبها نمود و كار بختيشوع ساخته با روم فرستاد . بختيشوع چون به روم رسيد با محافظان گفت آنچ خليفه گفت وفا كرد . بر من شرط وفادارى او واجب است . بدانيد كه آن سنگ را هر سال حاجت افتد كه در خون بز افكنند گرم تا تيزتر شود و قوّت و خاصيّت او باطل نشود . جماعت اين پيغام را به خليفه رسانيدند . چون مدت سالى بگذشت آن سنگ را در خون بز افكندند . « 1 » خاصيّت و فعل او بكلّى باطل و ناچيز شد و به هيچ تدبير اصلاح نمىپذيرفت ! آورده‌اند كه از درياى هند مىخيزد .

فصل در معرفت حجر الفار

سنگى است سياه كه ازو بوى موش مىدمد . خاصيّتش آن است كى در جراحتهاى دور در شده « 2 » سود دارد .
هامش
( 1 ) - اصل : افكنند ( 2 ) - تنسوخ‌نامه ؛ كى نيك دور كشيده .