شعر
كلّما سلّ من عزائمه * صارما ارعشت يد القدر 1
بيت
زان سوى چرخ ، گرت « 1 » نيست خبر * عزم « 2 » را گو برو خبر باز آر 2
مسرع عزم او بر فلك گذر كرد ، به سرعت سير اختصاص يافت . جرعهء حزم او بر « 3 » زمين آمد « 4 » ، سكون و آرام گرفت . هوا با « 5 » لطف طبع او ممتزج شد ، به رقّت مزاج مخصوص گشت . اثير « 6 » از علوّ همّت او « 7 » اثر پذيرفت ، متجاوز محيط شد . آسمان شكل سدّهء رفيع او را دعا كرد « 8 » ، شكل كرى و مستديرى « 9 » يافت . آفتاب ، رنگ چهرهء ضمير او را ثنا گفت « 10 » ، مستنير شد « 11 » .
بيت « 12 »
شكل درگاه رفيعش را دعا كرد آسمان * شكل او شد افضل الاشكال و هو المستدير
رنگ رخسار ضميرش را ثنا گفت آسمان * لون او شد احسن الالوان و هو المستنير 3
ابر در تب خجالت از « 13 » بنان سحاب سيرت او عرق تشوير كرد ، گفت : باران مىبارم .
شعر
لم يحك نائلك « 14 » السّحاب و انّما * حمّت به فصبيبها الرّحضاء 4
دل كوه از تاب آفتاب « 15 » سخاء او خون شد . گفت : ياقوت احمر مىكنم « 16 » .
بيت
از تاب جود او چو دل كوه خون گرفت * آوازه درفكند كه ياقوت احمرم 5
و چنان كه « 17 » خاتم انبيا و زبدهء اصفيا محمد مصطفى - عليه الصّلاة و السّلام - از ديگر
هامش
( 1 ) . آتش : اگرت ( تاشكند مطابق متن )
( 2 ) . آتش : حزم
( 3 ) . آتش : به
( 4 ) . آتش : رسيد
( 5 ) . آتش : به
( 6 ) . آتش : چرخ اثير ( تاشكند مطابق متن )
( 7 ) . ازمير : « او » ندارد
( 8 ) . آتش : گفت
( 9 ) . ازمير : « و مستديرى » ندارد
( 10 ) . آتش : كرد
( 11 ) . آتش : جرم او شفاف و مستنير از آن شد ( تاشكند مطابق متن )
( 12 ) . تاشكند از اينجا دو برگ نامرتب دارد
( 13 ) . ازمير : « از » ندارد
( 14 ) . ازمير : نايلها
( 15 ) . آتش : « آفتاب » ندارد
( 16 ) . ازمير : احمرم
( 17 ) . ازمير : همچنان كه