سه دسته تقسيم مىشوند : حكايتهاى معيشى ، تمثيلى و افسانهاى . مؤلف در اين حكايتها مىكوشد تا احساس نيك و پاكيزه را در پادشاه بيدار كند . به عنوان مثال در حكايت :
پادشاه زندوست « 1 » به پادشاه عيّاش كه ميلى به زن بازرگان كرده است ، پند مىدهد كه :
« هركه به انگشت در مردمان بكوبد ، ديگران در او به مشت بكوبند .
هرچيز كه به جان و تن خود نپسندى * بر همچو خودى كو تن و جان دارد مپسند
و اين سخن در پادشاه مؤثر واقع مىشود و با خود نذر مىكند كه بعد از اين قدم در خانهء هيچ آفريده به شهوت ننهد . اعتقاد به جبر و تقدير نيز در بعضى حكايتهاى سندبادنامه ديده مىشود و اينكه مؤلف اعتقاد دارد همهء كارها به حكم و امر خداست و هيچ آفريده را از تقدير ايزدى گريزى نيست . به عنوان نمونه در داستان هدهد و پارسا مرد مىنويسد : « ندانى كه با قضاى آسمانى مقاومت نتوان كرد و از تقدير حذر سود ندارد » « 2 »
همچنين در برخى حكايتها ، بعضى از خصلتهاى ناپسند جوامع مثل حرص و طمع و پولپرستى را مذمت نموده است . مثلا در حكايت شاهزاده و گرمابهبان و زن ، رفتار پست گرمابهبان را كه ناشى از حرص و طمع او به جمع مال است ، اين گونه بيان مىكند :
« چون چهرهء دينار مدوّر منوّر كه چون گل در روى او مىخنديد و چون ماه و زهره در ظلمت شب مىدرخشيد ، بديد . . . حطام دنيا و غرور متاع او در دلش عظمى يافت و شيطان شهوت زمام نهمتش بگرفت » « 3 » . نيز در حكايت زن دهقان با مرد بقّال ، چنين آورده : « الدرهم مزيل الهمّ و الدّينار مفتاح الاوطار » « 4 » .
نكتهء بعدى در مورد حكايتهاى سندبادنامهء ظهيرى دربارهء مقام و موقع زن است .
همانطور كه مىدانيم از شخصيتهاى اين داستان ، كنيزكى است كه شاهزاده را متهم كرده و براى كشتن او از هيچ كوششى فروگذار نمىكند و شايد يكى از دلايل آوردن حكايتهاى
هامش
( 1 ) . متن ، ص 181
( 2 ) . همان ، ص 232 .
( 3 ) . متن ، ص 126 .
( 4 ) . همان ، ص 94 .