شعر
بذا « 1 » قضت الايّام ما بين اهلها * مصائب قوم عند قوم فوائد 1
بدان كه مدّتى است تا برنايى بر من عاشق است و در رنج عشق ، بدر او هلالى و شخص او خلالى شده است . سر كوى ما مطاف اوست و گرد در و ديوار ما كعبه طواف او « 2 » .
به كرّات ملطّفات و رقعات « 3 » فرستاده است ، مخبر از صفوت مودّت و منهى از كمال محبت و من در مقابلهء آن « 4 » اقوال لطيف ، جوابهاى عنيف دادهام و دل او برنجانيده .
گندهپير چون اين سخن بشنود « 5 » ، استحالتى عظيم نمود و گفت : جان مادر ، خطا كردهاى كه دل او بيازردهاى . زنهار از خستگان عشق ، مرهمى دريغ مدار و بستگان بند هجران را « 6 » خوار مگذار چه هركه افتادگان عشق را دست نگيرد ، پايمال حوادث شود و هركه بر محرومان وصال ، رحمت ننمايد « 7 » ، مرحوم گردد . زن « 8 » گفت : اى مادر ، نصايح تو را بر دل نگاشتم و با تو عقد عهد بستم « 9 » كه بعد از اين قدم بر جادّهء اين نصيحت نهم و مراعات جانب او واجب دارم « 10 » .
بيت
بعد از اين دست ما و دامن دوست * پس از اين گوش ما و حلقهء يار 2
پس گفت : اى مادر ، چون محرم اين غم ، سمع تست و منوّر اين حجره ، شمع تو ، ناصحى مشفق « 11 » و معتمدى « 12 » و اگر بركت صحبت تو نبودى ، دمار از روزگار من برآمده بود « 13 » ، بايد كه چون آن جوان را بينى در تمهيد اعذار مبالغت « 14 » نمايى و آنچه واجب كند از لطف عنايت و حسن رعايت ، دل او بجاى آرى . پيرزن در وقت از پيش دختر بيرون آمد و جوان را بدين كلمات لطيف و محاورات ظريف « 15 » بشارت داد و گفت :
هامش
( 1 ) . ازمير : كذا
( 2 ) . ازمير : كعبه طواف اوست
( 3 ) . آتش : ملطّفات نبشته و مرقّعات فرستادست
( 4 ) . آتش : اين
( 5 ) . ازمير : بشنيد
( 6 ) . آتش : « را » ندارد
( 7 ) . آتش : نمايد
( 8 ) . ازمير : « زن » ندارد
( 9 ) . ازمير : عقد و عهد پيوستم
( 10 ) . ازمير : دانم
( 11 ) . آتش : مشفقى ( تاشكند مطابق متن )
( 12 ) . آتش : معتمدى صاين
( 13 ) . آتش : بودى
( 14 ) . آتش : مبالغتها
( 15 ) . آتش : « بدين كلمات لطيف و محاورات ظريف » ندارد