شعر
اذا اشرقت آراءهم فى ملمّة * قضين على سجف الملمّة بالهتك 1
كنيزك روز چهارم قدحى زهر « 1 » برگرفت و پيش تخت شاه رفت و گفت : چون رأى جهانآراى ، مشكلگشاى ، عدلفرماى شاه را به « 2 » كلمات صالحات بنده التفاتى نيست و ظلمى را كه در ايّام همايون او برين خدمتكار رفت از منبع عدل و منهل فضل او وجه مجازات و مكافات نخواهد بود « 3 » ، به ضرورت مرگ « 4 » بر زندگانى اختيار كنم « 5 » و به اضطرار زهر قاتل كه بريد عناى آجل و طليعهء فناى عاجل است تجرّع نمايم « 6 » و حكم اين ظلم را به موقف عرصات محشر و مجمع ميعاد يوم الفزع الاكبر افكنم « 7 » تا حاكم فصل و قاضى عدل ، انصاف من از فرزند ناحفاظ و دستوران ظالم شاه طلب كند كه آنجا ميل و محابا و عنايت و مدارا نبود و مقاصد و اغراض وزرا « 8 » آنست كه چهار بالش مملكت به فرزند ناخلف شاه دهند و از بأس و سياست شاه « 9 » برهند و ملك و دولت را قواعد و اساس نو نهند . آنگاه در عرصهء مملكت هريك بروفق مراد خود « 10 » به استبداد رأى تصرّف كنند و در تغيير قوانين سياست و تبديل رسوم آن « 11 » ، چندان كه امكان دارد تقديم نمايند و واقعهء بنده و وزراى شاه برابر است با حادثهء خرس « 12 » كه طمع انجير خوردن كرد و به جهدهاى بسيار و مشقّتهاى بىشمار بر درخت انجير رفت و خود را به هزار حيلت و محنت طعمهاى مستخلص كرد . آخرالامر « 13 » به « 14 » شومى ظلم ، نگونسار در افتاد و جان تسليم كرد . شاه پرسيد « 15 » : چگونه بود آن ؟ بازگوى
داستان خرس « 16 » و بوزنه و درخت انجير
كنيزك گفت : در روزگار ماضى و عهود « 17 » گذشته ، بوزنهاى از دنيا اعراض كرد و از
هامش
( 1 ) . ازمير : پرزهر
( 2 ) . آتش : بر ( تاشكند مطابق متن )
( 3 ) . آتش : وجه مجازاتى و مكافاتى نه
( 4 ) . آتش : مرگ را برين زندگانى
( 5 ) . آتش : مىكنم ( تاشكند مطابق متن )
( 6 ) . آتش : مىنمايم
( 7 ) . آتش : مىافكنم ( تاشكند مطابق متن )
( 8 ) . آتش : وزراى وزرسگال ( تاشكند مطابق متن )
( 9 ) . ازمير : او
( 10 ) . ازمير : خويش
( 11 ) . آتش : رياست
( 12 ) . آتش : خوك
( 13 ) . آتش : و آخرالامر
( 14 ) . ازمير : از
( 15 ) . ازمير : فرمود كه بگوى
( 16 ) . آتش : داستان خوك و درخت انجير و بوزنه
( 17 ) . آتش : عهد