نافع و ناجع نباشد . چنان كه آن مرد لشكرى « 1 » در كشتن گربه « 2 » تعجيل نمود و چون جمال حقيقت از حجاب شبهت روى نمود ، تأسّفها خورد و مربح و منجح نيامد و دستگير و پايمرد نبود . شاه پرسيد « 3 » ، چگونه بود آن ؟ بازگوى « 4 » .
داستان مرد لشكرى و كودك و گربه و مار
وزير ثالث كه « 5 » از حوادث ايّام خبرها و از عجايب روزگار سمرها شنيده بود ، گفت « 6 » :
چنين آوردهاند خداوندان تاريخ كه در عهود ماضيه و قرون سالفه ، مردى بود لشكرى و او را عيالى « 7 » با جمال بود چنان كه در حسن صورت بىمثل بود و در لطف هيأت بىنظير .
خلق و خلق او ديباچهء لطافت و شمايل و مخايل او فاتحهء مصحف ظرافت . گل ، رنگ « 8 » از عذار رخسار او بردى و ماه ، طلوع از مشرق جمال « 9 » او كردى .
شعر
بدر على فلك الملاحة لم يرع « 10 » * بكسوفه ابدا و لا بمحاقه 1
اتّفاق را حامله شد و هنگام وضع حمل از تجرّع الم « 11 » طلق ، حيات را طلاق داد و پسرى ماه منظر ، خورشيد پيكر ، چون درّ يتيم از وى يتيم ماند . مرد در حجرهء احزان رفت ، دم « 12 » وجد و نفس گرم و سرد مىزد و با خود اين بيتها مىخواند :
شعر
رمانى الدّهر « 13 » بالارزاء حتّى * فؤادى فى غشاء من نبال
فصرت اذا اصابتنى سهام * تكسّرت النّصال على النّصال 2
رباعى
يكباره ز من مهر بريدهست فلك * آزار مرا به جان خريدهست فلك
هامش
( 1 ) . ازمير : لشكرى كه
( 2 ) . ازمير : آن گربه
( 3 ) . ازمير : پرسيد كه
( 4 ) . ازمير : بگوى
( 5 ) . ازمير : چون
( 6 ) . آتش : « بقاى پادشاه عالم عادل باد ، بسيار سال » اضافه دارد
( 7 ) . ازمير : عيال
( 8 ) . ازمير : « رنگ » ندارد
( 9 ) . آتش : جمال بىمثال
( 10 ) . ازمير : لم يدر
( 11 ) . آتش : آلام
( 12 ) . ازمير : « دم » ندارد
( 13 ) . ازمير : اللّه