بيابانى چنان سرد و چنان صعب « 1 » * كزو خارج نباشد هيچ داخل
ز بادش خون همى بفسرد در تن * كه بادش داشت طبع زهر قاتل
ز يخ گشته شمرها همچو سيمين * طبقها بر سرِ زرّين مراجل
به كردار سريشمهاى ماهى * همى برخاست از شخهاى « 2 » او گل 1
برين صفت ، همى رفت و خداى را « 3 » حمد و ثنا مىگفت . تا بعد از شدايد بسيار و مكايد بىشمار به مدّت ده روز به مملكت پدر رسيد .
بيت « 4 »
از دور زمانه در تحيّر * وز آفت دهر در تفكّر
چون شاهزاده از نظر دستور ، مستور و محجوب گشت و در آن بيابان بىپايان ناپديد « 5 » شد ، دستور گمان برد كه شاهزاده در بيابان هلاك شد . روى برتافت « 6 » و به حضرت آمد و چنان تقرير كرد كه فرزند شاه با شيرى مقابله « 7 » كرد . شير برو « 8 » ظفر يافت و وى را « 9 » بشكست و بخورد « 10 » . شاه از رنج فرزند و هلاك او جزعها كرد و در مدّت غيبت و فرقت او « 11 » ، روزگار در حسرت و ضجرت مىگذاشت و از سر تحسّر و تأسّف مىگفت :
رباعى
اى سوسن آزاده كجا رفتستى ؟ * كامسال به وقت خويش نشكفتستى
مانا كه ترا خاك وديعت پذرفت * اى خاك ندانى كه چه پذرفتستى
شاهزاده « 12 » چون در ضمان سعادت به مقرّ ملك و دولت باز رسيد « 13 » و ديده را به جمال همايون « 14 » پدر تكحيل داد ، آنچه « 15 » حادث شده بود ، بازگفت و شكايت وزير تقرير كرد . شاه بفرمود تا دستور را بردار كردند و منادى فرمود كه اين جزاى آن كس است كه
هامش
( 1 ) . آتش : سخت
( 2 ) . آتش : شخسار ( تاشكند مطابق متن )
( 3 ) . ازمير : برين صفت ، خداوند را
( 4 ) . ازمير : « بيت » ندارد و منثور است
( 5 ) . آتش : ناپايدار
( 6 ) . آتش : و روى بتافت
( 7 ) . ازمير : مقاتله
( 8 ) . ازمير : به روى
( 9 ) . ازمير : او را
( 10 ) . ازمير : « بخورد » ندارد
( 11 ) . ازمير : « او » ندارد
( 12 ) . ازمير : و شاهزاده
( 13 ) . ازمير : شد
( 14 ) . آتش : مبارك
( 15 ) . ازمير : و آنچه