ستارگانرا نيست و نگه كن تا در كذام خانه باشند و بكذام ستاره پيوندذ كى از آنگونه دليل كنذ چون برج نهم ذو جسدين بوذ و خذاوندش در برجى ذو جسدين بر يكى گونه نبايذ خاصّه كى مرّيخ ناظر بوذ [ چى ] دروغ ( 351 ) بسيار گويذ چون عطارد مشرقى [ بوذ ] خاصّه بر نظر مشترى دليل كنذ بر صلاح و پارسائى و راست گفتارى و مشورت نيك نموذن . برج نهم خانهء مشترى و قمر اندرو [ و ] ولادت ليلى دليل كنذ كى منجّمى بوذ زيرك و از چيزها خبر دهذ كى نشنوذه باشذ ستاره چون ساقط بوذ در سيّم و نهم دليل بوذ بر ترسكارى و عبادت ، و اگر مرّيخ ناظر بوذ چنانك نمايذ نبوذ و نهانى بتر بوذ و اگر زحل ناظر بوذ باطن از ظاهر بهتر باشذ . سهم سعادت بر حدّ سعد زاهد و پارسا بوذ . چون رأس و مشترى در نهم باشند يا خذاوند نهم جايگهى نيك بوذ و خذاوند طالع بذو پيوندذ از كار دين محتشم گردذ و راستگوى بوذ و مردم را بمشورت او حاجت افتذ خاصّه كى ولادت نهارى بوذ زيرا كى ليلى بوذ خوابهاى هرزه و آشفته بينذ .
باب بيستم : از برج دهم بيت العمل و السّلطان
جوهر برج دهم و خذاوندش و زهره و مرّيخ و عطارد و سهم و خذاوند سهم عمل و آن كوكب كى قمر بذو ناظر بوذ و بذو پيوندذ چون از اجتماع يا از استقبال برگرديذه بوذ و خذاوند حدش و خذاوند حدّ درجهء دهم و نظر ستارگان بذو ، و اين همه دليلها بوذ بر عمل ، و سهم عمل از عطارد بمرّيخ گيرند بشب و بروز مخالف ، و فكندن از طالع و بدانك چون دليل عمل زحل بوذ واجب كنذ بر عمارت كردن و مهندسى و كاريز كردن « 1 » و كارهاى خرد و با رنج [ و ] مشترى بر كارها [ ى ] بصلاح و توسط كردن و علم مرّيخ به عمل آتش و آهن و خون ريختن و سپاهى « 2 » و حيلت كردن . شمس بعملها [ ى ] بحكمت و فرمان داذن زهره عطارى و صورت كردن و جوهر خريذن و فروختن و كارهاى لطيف و غنا ، ( 352 ) [ و ] ، عطارد دبيرى و تجارت و شعر گفتن ، قمر رسولى و بريذ و برزيگرى و كار دشت و آب و زمين . پس نگاه كن تا كذام ستاره بذو نظر دارذ و ممازجه بدان و جايگاه هريك از بر [ و ] ج و سعادت و نحوست
هامش
( 1 ) . نسخههاى ديگر « آوردن » .
( 2 ) . نسخه توبينگن و تهرانى و قاهره « اسپاهى » .