ابدال حرف « ب » و « و » به يكديگر در اسم و فعل
ص 2 : و عملهاى مشكل تا دل نفور شود و طبع خستگى ياوذ
ص 18 : اگر هزارگان گردد آحاد پيش از هزار بايذ نبشتن
ص 27 : ق علامت مشرق باشذ و ب علامت مغرب ، چنان كه چون نبشته باشذ
ص 27 : و نبشتن برج از خانه آن نيّر بوذكى نوبت او را باشذ
ص 152 : بايذكى بذان طبقه كى نامه نبيسى
ص 154 : و امّا بيران كردن دزها را بايذكى قمر منحوس بوذ
ص 171 : دليل است بر نبيسندهء نامه و آن ستارهكى قمر بذو پيوندذ
ص 173 : دليل بوذ بر آبادانى و منحوس بر بيرانى
ص 175 : ورده . اگر بندهء پرسذكى حال او چون او را بفروشند چگونه باشذ . . . « ورده - برده »
ص 181 : گفتيم ناخن بيراست بسيم و زر كرده « نسخهء توبينگن : ناخويرا است »
ص 424 : عقرب خاصّه نيش چه طبع بيران كردن بوذ
ص 470 : خانه و عقار خويش ويران كنذ « نسخه توبينگن : بيران كنذ »
ص 475 : از جهت زنان دل تنگى و مكروهى رسذ و از مهتران غمى آورذ « نسخه توبينگن :
ياوذ »
ص 499 : ميان او و پذر خصومتى افتذ و جايگاهى از خانه ويران شوذ « نسخه توبينگن :
بيران شود »
ص 500 : بنا نهذ و فايذه يابذ « نسخه توبينگن : ياوذ »
ص 505 : از علم و كتابت و نبشتها راحت يابذ
ص 511 : سفر كنذ و فايذه تمام يابذ و در غريبى پناهذ « نسخه توبينگن : ياوذ »
ص 512 : از زنان خرّمى يابذ و فايذه و چيزهاى پنهانى يابذ « نسخه توبينگن : ياوذ »
ص 512 : و جايگاهى از خانه ويران شوذ و با پذران خصومت كنذ « نسخه توبينگن : بيران »
ص 513 : مهتران او را گرامى دارند و فايده يابذ از سفر « نسخه توبينگن : ياوذ »