آمد . . . ( 1 ) چون وقت شام خوردن رسيد ، مقدارى نان و نمك آوردند ، - عقيل : اين كه چيزى نيست ؟ ! - على « ع » : آيا اين نعمت خدا نيست ؟ خدا را هزار بار شكر ! - عقيل : به من چيزى بده تا بتوانم بدهكارى خود را بدهم ، و اجازه بفرما هر چه زودتر از خانهء تو بروم ! - على « ع » : . . . چه مبلغ بدهكارى ؟
- عقيل : صد هزار درهم .
- على « ع » : به خدا قسم من چنين پولى ندارم ، ولى تو مىتوانى صبر كنى تا جيرهام از بيت المال داده شود ، و آن را با تو تقسيم كنم ، و اگر خرج خانه نبود همهء آن را به تو مىدادم .
- عقيل : بيت المال در دست تو است ، و تو مرا به جيرهء خود از بيت المال و وقت گرفتن آن وعده مىدهى ؟ تازه جيرهء تو چه مبلغ خواهد بود ؟ و اگر همهء آن را به من بدهى چه خواهد شد ؟
- على « ع » : من و تو هر كدام فردى از مسلمانان هستيم و حقّى مساوى داريم ( و نمىتوانيم افزون از ديگران برداريم ) .
( جايى كه با يك ديگر سخن مىگفتند بام دار الاماره بود ، و از آنجا صندوقهاى اجناس مردم بازار ديده مىشد ) ، - على « ع » : . . . اگر به آنچه گفتم قانع نيستى ، پايين برو ، و قفل يكى از اين صندوقها را بشكن ، و آنچه در آن است بردار ! - عقيل : توى اين صندوقها چيست ؟
- على « ع » : اموال اهل كسب و تجارت .
- عقيل : آيا به من مىگويى صندوقهاى مردمى را بشكنم كه بر خدا توكَّل كردهاند و اموال خود را در آنها نهادهاند ؟
الحياة ( فارسي ) — صفحة 344
مساهمون: محمد رضا حكيمي
ص٣٤٤