جام مى و خون دل هريك به كسى دادند * ( . . . در دايره قسمت اوضاع چنين باشد . )
حافظ . رجوع به : اگر دستم رسد بر چرخ گردون ، شود .
جام مى يافتى ز دست مده * تو خودت نوش كن بمست مده .
اوحدى .
جامهء باندازهء قامت خوش است .
جامهء بدندان گرفتن . گريختن در رفتار شتاب كردن . تمثل :
خود بدويدى بسان پيك مرتب * خدمت او را گرفته جامه بدندان .
رودكى .
غم گريزد چو او شود خندان * بتك پاى جامه در دندان .
سنائى .
جامهء سرخ مايهء شاديست * سال و مه بخت از او بآزاديست .
سنائى .
تعبير رؤياى جامهء سرخ شادى باشد .
جامهء غم كبود نيك آيد * ( حنجره در سرود نيك آيد . . . )
سنائى .
جامه قبا كردن . رجوع به : پيراهن قبا كردن ، شود .
جامهء كاغذين . چنان كه ار اشعار ذيل برميآيد گويا پوشيدن جامهء كاغذين و نوشتن موضوع دادخواهى بر آن « 1 » بنشانهء استغاثه و تظلم پيشتر در ايران رسمى بوده چنان كه خره و گل بسر اندودن و يا كاه بسر ريختن و يا جامه ( و بقول ناصر خسرو ) پوستين « 2 » بلاى ماليدن ، تا زمان ما معمول است . مثال :
نيست از بيم سر تيغ تو جز خط [ نگار ] ؟ * كاغذين جامه كسى بر سر بازار جهان .
بدر جاجرمى .
بعد از اين چون قلم بسر كوشم * جامهء كاغذين فرو پوشم
علم جامه جمله قصهء داد * وندر او كرده غصهء خود ياد .
اوحدى .
كاغذين جامه بخونابه بشويم كه فلك * رهنمائيم بسوى علم داد نكرد .
حافظ .
من جامه كاغذى كنم از رشگ كاغذى * كانرا تو گه گهى هدف تير ميكنى .
امير خسرو .
و گويا براى اين مقصود گاهى نيز پلاسى مخصوص ببر ميكردهاند . مثال :
بسكه با من كجپلاسى « 3 » كرد چرخ بدپلاس * دوش بختم را پلاس دادخواهى شد لباس .
شانى تكلو .
و گاهى نيز در امر دم پيراهن قتيل را بر چوب مىآويختهاند . مثال :
هامش
( 1 ) و شايد در اين عبارت منتسكيو نيز در نامههاى ايران اشارهاى بدين رسم باشد :Si tu e ? tais ici , magnifique seigneur , Je Paraitrais a ? ta Vue tout couvert de papier blanc , et il n'y en aurait pas assez pour e ? criretoutes les insultes que ton premier eunuque . . . m'afaites . . .( 2 )دادخواهى چون بخواهند از تو داد * پس بلاى اندر بمالى پوستين .ناصر خسرو .
( 3 ) رجوع به : صفحه 372 سطر 26 و بعد آن شود .