بز مرا كه بز ميانه است و وسط * روبها خرگوش بستان بىغلط
شير گفت ايگرگ چه گفتى بگو ؟ * چونكه من باشم تو گوئى ما و تو ! !
. . . * . . .
گرگ را بركند سر آن سرفراز * تا نماند دو سرى و امتياز
بعد از آن رو شير با روباه كرد * گفت اين را بخش كن از بهر خورد
سجده كرده و گفت آنگاو سمين * چاشت خوردت باشد اى شاه مهين
وين بز از بهر ميانه روز را * يخنئى باشد شه فيروز را
واندگر خرگوش بهر شام هم * شبچره ، اى شاه با لطف و كرم
گفت اى روبه تو عدل افروختى * اينچنين قسمت ز كه آموختى
از كجا آموختى اين اى بزرگ * گفت اى شاه جهان از حال گرگ .
مولوى .
شيره بسر كسى ماليدن . بنا چيزى او را خرسند كردن .
شيره بشيره زائيدن . هنوز فطام يكى صورت نبسته به ديگرى آبستن شدن نظير : ولدت رأسا برأس .
شيره خريديم روغن درآمد ( يا ) مربا درآمد .
شير هم شير بود گرچه بزنجير بود * ( . . . نبرد بند و قلاده شرف شير ژيان . )
فرخى .
نظير :
عار نايد شير را از سلسله .
مولوى .
شيرى از دورنك جان نبرد . تمثل :
مثل زنند كه شيرى كجا ميان دورنگ * فتاد جان نرهاند بچاره و دستان
بگو كه چون برهاند بچاره جان آن رنگ * كه اوفتاده ميان دو شير تند ژيان .
قطران .
رجوع به : آرى بأتفاق . . . ، شود .
شيرى كه بگريزد از جنگ گرگ * نبايد كه گرگ از پسش دركشد -
كه او را همان بخت بد بركشد * ( به دو گفت برخيز از اين خواب خوش
به مردى سر بخت بد را بكش * كه دانا زد اين داستان بزرگ
كه . . . )
فردوسى .
شير يله نگريزد ازيشك گراز * ( نتوان گفت خلافش بسلاح و بسپاه
زانكه . . . )
فرخى .
شيرى نترسد ز يكدشت گور * ( كه . . . نتابد فراوان ستاره چو هور . )
فردوسى .
شيرين دويد اما بيرق را برنداشت .
شيرين شدن چيزى . تنگياب و گران شدن آن . تمثل :
نان شد بنرخ شيرين لكن بطعم تلخ * هم قرص منكسف شد و هم كوه ( ؟ ) كم عيار .
جمال الدين عبد الرزاق .
شيرين نشود دهن بحلوا گفتن . از شاهد صادق . رجوع به : حلوا حلوا . . . ، شود .