چهار تكبير كردن . رجوع به چار تكبير ، شود .
چهار چيز كه اصل فراغت است و منال * نيرزد آن به چهار دگر در آخر حال
گنه بشرم ملامت عمل بخجلت عزل * بقا بتلخى مرگ و طمع بذل سؤال .
اثير الدين .
چهار چيز مر آزاده را ز غم بخرد * تن درست و خوىنيك و نامنيك و خرد
هرآنكه ايزدش اين هر چهار روزى كرد * سزد كه شاد زيد جاودان و غم نخورد .
رودكى .
چهار شاهش به چهار آس خورد . چون حريف حيلت و قوتى زياده داشت ، دست از او برد .
چهار قاب را بيار بازى را ببر .
چه آسايش در آن گلزار ماند * كز او گل رخت بندد خار ماند .
جامى .
چه آشى باشد كه لايق قدح باشد . نظير : براى هر خرى آخور نبندند .
چه آنجا كن كز آن آبى برآيد * رگ آنجا زن كز آن خونى گشايد .
نظامى .
چه ارزد بر آب آموى موى .
عنصرى . رجوع به : اين الثرى و الثريا ، شود .
چه ارزد شهىكش ز سر تاج رفت * ( همه گنج الفقده تاراج رفت . . . )
حضرت اديب .
چه از آن به ارمغانى كه تو خويشتن بيابى . * ( تو چه ارمغانى آرى كه بدوستان فرستى . . . )
سعدى .
نظير :
آن را كه تو از سفر بيائى * حاجت نبود به ارمغانى .
چه افسر نهى بر سرت بر چه ترگ * بر او بگذرد پر و پيكان مرگ .
فردوسى .
رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود .
چه با رنج باشى چه با تاج و تخت * ببايدت بستن بفرجام رخت .
فردوسى .
رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود .
چه با گنج و تخت و چه با رنج سخت * ببنديم هرگونه ناچار رخت .
فردوسى .
رجوع به : از مرگ خود . . . ، شود .
چه باك از موج بحر آن را كه دارد نوح كشتىبان .
سعدى .
چه بايد اين خرد كت داد يزدان * چه دردت را نخواهد بود درمان .
ويس و رامين .
چه بايد ترا سلسبيل و رحيق * چو خرسند گشتى بسر كه و شخار .
ناصر خسرو .
چه بايد سوى هر خورش تاختن * شكم گور هر جانور ساختن .
اسدى .
رجوع به : از گلوبنده . . . ، شود .
چه بايد كه رنج فزونى بريم * بدشمن بمانيم و خود بگذريم .
اسدى .
رجوع به : بخور هرچه دارى بفردا مپاى . . . ، شود .