حلاج را گويند .
( كشف المحجوب ص 334 ) .
حَلال
- ( اصطلاح فقهى ) و مراد چيزهائى است كه باستناد كتاب و سنت مباح دانسته شدهاند و مقابل حرام است .
( از كشاف ج 1 ص 380 )
حَلق
- ( اصطلاح فقهى ) و سر تراشيدن را گويند و يكى از اسباب تحليل محرم است در حج ( از شرح لمعه ج 1 ص 169 ) رجوع به حج شود .
در معتقد الاماميه است :
و چون هدى كشته باشد ، سر بتراشد روى به قبله آورد ، ابتدا به پيشانى كند از جانب راست . و سر تراشيدن نسك است ، لقوله تعالى :
« ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ »
، و تفث سر تراشيدن است و مناسكى ديگر . و چون خداى تعالى به آن فرمود ، از جملهء نسك باشد . و رسول ص ياران خود را گفته :
« انحروا و احلقوا »
يعنى : اشتر بكشيد ، و موى بتراشيد . و اگر اين نسك نبودى ، به اين نفرمودى . و روا بود تقصير ببدل سر - تراشيدن .
و روايت كردهاند كه ضرورت ، يعنى : كسى را كه حج نكرده باشد ، روا نبود وى را الا حلق به منا . و اگر فراموش كند ، بيرون رود ، باز گردد ، و حلق كند .
و اگر نتواند ، سر بتراشد و موى بفرستد تا آنجا دفن كنند .
( معتقد الاماميه ص 330 )
حلقه
- ( اصطلاح نجومى ) و آن آلتى نجومى است كه به منظور تعيين اعتدال و انقلاب به كار برده ميشده است .
حلّ و عقد
- ( اصطلاح علوم غريبه ) و در امور مربوط به كيميا به كار رود . و آن عبارت از باز شدن پارهء از ادويه و عناصر كيميائى است و بسته شدن آنها كه اين عمل را عمل كيمياوى گويند .
حَلقهء زُلف
- ( اصطلاح عرفانى ) مرتبه تفصيل و تعينات الهى است .
اندر طلب زلف تو عمرى دل من رفت * چون يافت ره زلف تو يك حلقه نشان كرد
وقت سحرى باد ، در آمد ز پس و پيش * آن حلقه ز چشم من سرگشته نهان كرد
حِلم
- ( اصطلاح عرفانى و اخلاقى ) حلم عبارتست از كظلم غيظ و احتمال اذيت خلق ، خداى را نه از سر عجز و در خبر است : كسى كه كظم غيظ كند در صورتى كه از انتقام عاجز نباشد محشور شود در روز قيامت على روس الخلائق .
شاعر گويد :
چون بحلمش غرور خواهى داشت * نار در دل نه نور خواهى داشت
سنائى گويد :
علم دارى بحلم باش چو كوه * مشو از نايبات دهر بستوه
علم بىحلم چو شمع بىنورست * هر دو با هم چو شمع زنبورست
شهد بىموم رمز احرار است * موم بىشهد بابت نارست
در اخلاق ناصرى است كه حلم آن بود كه نفس را طمأنينتى حاصل شود كه غضب به آسانى تحريك او نتواند كرد و اگر مكروهى به دو رسد مغلوب نگردد و در شغب نيايد .
( از اخلاق ناصرى ص 76 )
حُلُول
- ( اصطلاح فلسفى ) حلول