( از مغنى ص 78 ) .
عِشْرَت
- ( اصطلاح عرفانى ) لذت انس و سرور با حق است
عِشق
- ( اصطلاح عرفانى ) عشق ميل مفرط است و اشتياق عاشق و معشوق از عشق است و بمعنى فرط حب و دوستى است و نيز مشتق از عشقه است و آن گياهى است كه بدور درخت پيچد و آب آن را بخورد و رنگ آن را زرد كند و برگ آن را بريزد و بعد از مدتى خود درخت نيز خشك شود ، عشق نيز چون بكمال خود رسد قوا را ساقط گرداند و حواس را از كار بيندازد و طبع را از غذا باز دارد و ميان محب و خلق ملال افكند و از صحبت غير دوست ملول شود يا بيمار گردد و با ديوانه شود و يا هلاك گردد .
گويند عشق آتشى است كه در قلب واقع شود و محبوب را بسوزد ، عشق درياى بلا است و جنون الهى است و قيام قلب است با معشوق بلا واسطه .
مولوى گويد :
عشق جوشد بحر را مانند ديگ * عشق سايد كوه را مانند ريگ
عشق بشكافد فلك راصد شكاف * عشق لرزاند زمين را از گزاف
گر نبودى بحر عشق پاك را * كى وجودى دادمى افلاك را
عشق مهمترين ركن طريقت است و اين مقام را تنها انسان كامل كه مراتب ترقى و تكامل را پيموده درك كند .
عاشق را در مرحلهء كمال عشق حالتى دست ميدهد كه از خود بيگانه و ناآگاه مىشود و از زمان و مكان فارغ و از فراق محبوب ميسوزد و ميسازد . شاعر گويد :
تا نسوزد كى خنك گردد دلش * اى دل ما خاندان و منزلش
خوش بسوز اين خانه را اى شير مست * خانهء عاشق چنين اولىتر است
بعد از اين من سوز را قبله كنم * زانكه شمعم من بسوزش روشنم
خواب خود بگذار امشب اى پسر * يك شبى در كوى بيخوابان گذر
بنگر آنها را كه مجنون گشتهاند * همچو پروانه بوصلش كشتهاند
و در آن هنگام مست عشق شده و ميان خود و معشوق واسطهء نمىبيند و اين همان عشق حقيقى است و منيت از ميان برداشته شود .
و اگر بسته عشقى خلاص مجوى و اگر كشتهء عشقى قصاص مجوى كه عشق آتشى سوزانست و بحرى بىپايانست .
عطار گويد :
گر جام عشق دم زند آتش درين عالم زند * اين عالم بىاصل را چون ذرهها بر هم زند
عالم همه دريا شود دريا ز هيبت لا شود * آدم نماند و آدمى گر خويش بر آدم زند
بشكافد آنگه آسمان نه كون ماند ، نه مكان * شورى در افتد در جهان اين شور در ماتم زند
هم جانست و هم جان را جان است * و قصهء بىپايانست و درد بىدرمانست ،
اى مسكين تو پندارى كه شربت عشق ازل خود تو نوشيدهء ، يا عاشق گرم رو در اين راه خود تو ساختهء اگر تو پندارى كه خداى را در اين ميدان قدرت چون تو بندهء نيست كه وى را به پاكى بستايد ، گمانت غلط است و انديشهء خطا ، اگر پردهء قهر از باطن اصنام بىجان بردارند و