باشد كه صحت و صدق كلام موقوف بر آن نباشد و مقرون به چيزى باشد كه بياگاهند انسان را بر حكمى و امرى ديگر چنان كه اعرابى از حضرت رسول سؤال كرد : كه من در ماه رمضان با عيال خود مواقعت كردم حضرت فرمايند : بايد كفاره بدهى ، از اينجا معلوم مىشود كه مواقعت در ماه رمضان علة وجوب كفارت باشد اما دلالت تنبيه و ايماء ، صاحب قوانين در تعريف دلالت تنبيه و ايماء گويد :
ما لا يتوقف صدق الكلام و لا صحته عليه و لكنه كان مقترنا بشيء لو لم يكن ذالك الشيء علة له لبعد الاقتران فيفهم منه التعليل » .
( از قوانين ص 168 - تقريرات ص 80 ) .
دَلالتِ عَقلى
- در مقابل دلالت نقلى است .
رجوع شود به ( قوانين ص 102 و در ) بيان ، اطلاق ، بر دلالت تضمن و التزام شود .
دَلالتِ نَصّ
- ( اصطلاح اصولى ) رجوع بدلالت شود .
دَلالتِ وَضعى
- در علم بيان اطلاق بر دلالت مطابقى شود .
رجوع بدلالت شود .
( از مختصر المعانى ص 122 ) .
دِلبَر
- ( اصطلاح عرفانى ) دلبر بمعنى محبوب و معشوق است و در لسان اهل الله صفت قابضى را گويند .
دِلدار
- ( اصطلاح عرفانى ) دلدار و دلبر اغلب در كلمات عشاق بمعنى معشوق و محبوب است و دلبر از آن جهت گويند كه با كرشمه و ناز خود عاشق را شيدا مىكند و دلدار از آن جهت كه مايه حيات اوست .
و بالجمله دلبر در اصطلاح عرفا و متصوفه صفت قابضيت و دلدار صفت باسطيت است و عالم مشهود است يعنى مشاهدهء ذات حق ( از اصطلاحات فخر ) .
دلفين
- ( بضم دال اصطلاح نجومى ) و يكى از صورتهاى كواكب بود كه شامل ده ستاره بود كه مجتمع باشند و تابع نسر طائر باشند .
( از صور كواكب ص 117 ) ستارههاى آن را ذنب الدلفين ، صليب ، تابوت ايوب ، عقدة الصليب نامند .
دِلگشا
- ( اصطلاح عرفانى ) كلمهء دلگشا در اصطلاح صوفيان صفت فياضيت را گويند در مقام انس در دل سالك و صفت فتاحى را نيز گويند .
( كشاف ص 1557 - اصطلاحات خطى )
دَلو
- ( نجوم ) يكى از بروج دوازدهگانه است ، بيت زحل و او را شرقى و هبوطى نبود و بلكه و بال شمس بود ، برجى هوائى مذكر ، نارى ، غربى است ، از بروج شتوى و ثابت است مزاج وى دموى است ( بفتح دال ) .
( رجوع شود بر سائل اخوان قسم نجوميات ص 90 ) .
ستارگان دلو يا ساكب الماء عبارتند از سعد الملك ، سعد السعود ، سعد بالع يا بلع ، سعد الاخبيه .
دَليل
- ( اصطلاح فلسفى ، اصولى ) دليل يعنى مرشد و راهنما و در اصطلاح گاه مرادف با برهان استعمال مىشود و آن قياسى است كه مركب از دو مقدمهء يقينى باشد و گاه مرادف با قياس به كار برده مىشود و آن حجتى است كه مركب از دو قضيهء باشد كه بالذات مستلزم نتيجه باشد و گاه مرادف با حجة به كار برده مىشود و آن عبارت از معلوم تصديقى است كه موصل به مجهول