تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى ) — صفحة 809

مساهمون:

ص٨٠٩
شد كه اسماء ارباب مظاهرند و آن مظاهر مربوب اسمائند و حقيقت محمديه ، صورت اسم الجامع الهى است و اسم الهى رب اوست و از اوست فيض و استمداد بر جميع اسماء ، اكنون بايد دانست كه آن حقيقت كه رب تمام اعيان و صور اعيان و جهان وجودست بواسطهء رب ، ظاهرى است كه در آنها است كه رب الاربابست . و بعبارة ديگر بواسطهء صورت خارجيه كه مناسب با صورت عالم است كه مظهر اسم الظاهر است تربيت مىشود صور عالم . و بواسطهء باطن آن ، تربيت مىشود ، باطن عالم ، پس تمام عوالم اجسام و ارواح از جهت حقيقت اوست نه از جهت بشريت او ، زيرا او ازين جهت عبد است و مربوب و محتاج برب خود
« وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى »
اشارت به جهت دوم است پس براى حقيقت محمديه است تمام اسماء و هرطور كه بخواهد در اين عالم تصرف كند و اين حقيقت مشتمل بر دو جهت است يكى الهيت و ديگرى عبوديت و براى اوست خلافت و احياء و امامت و لطف و قهر و غضب و سخط و جميع صفات براى آنكه تصرف كند در عالم و در نفس خود و بالجمله ربوبيت او نسبت به اين عالم بواسطهء صفات الهيه است در مرتبت نزول و او « مجمع البحرين » است بحر الظاهر و بحر الباطن و اين نوع خلافت در روى زمين از طرف خداى متعال واجب است به حكم آنكه
« ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ »
و در هر زمانى - ( شرح قيصرى ص 38 - كشاف ص 441 ) .

خِلافَتِ إِلهى

- ( اصطلاح عرفانى ) نفوس كاملهء انسانى كه از آنها تعبير به نفوس اولياء الله و انبياء مىشود خلافت الهىاند ( از اكسير العارفين ص 292 ) .

خُلَّت

- ( اصطلاح عرفانى ) خلت بمعنى دوستى و محبت است و نرد سالكان اعم از محبت است و آن عبارت از تخلل مودت است در دل و مقام محبت ارفع از مقام خلت است ( از كشاف ص 448 ) . آدم هنوز در كتم عدم بود كه رب العزة رقم خلت بر آن مهتر فرو كشيد و آتش شوق خود در باطن او نهاد و جمال عشق لم يزل روى بوى آورد ، پس در وجود آمد آن روز كه در آن صحراى تحير ايستاده دل به مهر سرمديت افروخته و جان از شراب نيستى مست گشته در آن وقت صبوح عاشقان و هاى و هوى و عربدهء بيدلان از سر خمار شراب نيستى به زبان بىخودى گفت
« هذا رَبِّي »
( عده ج 5 ص 474 ) .

خُلسَه

- ( اصطلاح عرفانى ) و بمعنى فرصت مناسب است چنان كه گويند : « الخلسة سريعة الفوت و بطيئة العود » و « الخليس ايضا و الخلاس . الشجاع الحذر » و « تخالس القوم الشيء : تسالبوه » و « اخلس النبت . اختلط رطبه بيابسه » رجوع شود به رؤياى صادقه و فرهنگ مصطلحات عرفاء تأليف نگارنده .

خَلع

- ( اصطلاح فلسفى ) خلع بفتح خاء . به معناى زوال صورت و لبس به معناى وجود صورت ديگر است و مرادف با كون و فساد است . ( از كشاف ج 1 ص 449 - ص 426 - اسفار ج 4 ص 162 - دستور ج 2 ص 93 )

خُلع

- ( اصطلاح فقهى ) بفتح خاء