دايرهء افق است كه بر مبدأ قسم اول و هفتم كه طالع است گذرد يعنى دايره افق حقيقى و دوم دايره نصف النهار است كه مبدأ قسم دهم و چهارم است و در اين بيوت اربعه كه از اين دواير پديد آيد اختلافى نيست و ديگر دواير ارباع اول سموت و يا ارباع دايرهء سماوات كه واقع است ميان افق و نصف النهار كه چهار دايرهاند .
( از بيست باب ملا ظفر و رجوع شود به طالع ) .
تَسْهيم
- ( اصطلاح ادبى ) نزد اهل عروض آن بود كه شاعر نسق شعر بر وجهى نهد كه بعضى از آن بر بعضى دلالت كند و چون صاحب طبعى يك مصراع از آن بشنود بداند كه ما بعد آن چه تواند بود مانند :
خون عاشق مباح داشت بتم * باز وصلش حرام داشت مدام
نه مباح است آنچه داشت مباح * نه حرامست آنچه كرد حرام
كه چون شنود كه نه مباح است آنچه داشت مباح ، خود دريابد كه نه حرام است آنچه داشت حرام ( از المعجم ص 177 ) رجوع بارصاد شود .
تَشابُهُ الأطْراف
- ( اصطلاح ادبى ) و آن را تسبيغ هم گويند و آن چنان باشد كه ناثر يا شاعر هر سجع و قافيه كه در نثرى يا نظمى آورد همان را اعاده دهد در اول بيت مانند
« وَعْدَ اللَّهِ لا يُخْلِفُ اللَّهُ وَعْدَهُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا )
شعر
پر از شقايق شده است فراز تل و دمن * فراز تل و دمن بود چوكان يمن
بود چوكان يمن زلاله صحن و چمن * زلاله صحن چمن بگونه چون بهر من
تفتازانى آرد كه تشابه الاطراف نوعى از مراعات نظير است و از محسنات بديعى و معنوى است و آن باشد كه كلام ختم شود به آنچه مناسب با ابتداء كلام باشد در معنى و گاه تناسب ظاهر است مانند
« لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ »
كه لطيف مناسب با غير مدرك با بصار است و خبير مناسب با بودن او است مدرك اشياء ( از مطول ص 352 - درهء نجفى ص 125 ) .
در ابداع آرد : تشابه الاطراف آنست كه متكلم لفظ آخر بيت را در اول بيت ديگر اعاده كند يا لفظ آخر مصراع را در اول مصراع ديگر بياورد و بعضى آن را موصول ناميدهاند .
ظهير گويد :
نوروز فرخ آمد و بوى بهار داد * بوى بهار نكهتى از زلف يار داد
يارى كزو وظيفه نوروز خواستم * گفت از لبم رطب دهم از غمزه خاردار .
اى ابر بهار خار پروردهء تست * اى خار درون غنچه خون كردهء تست
اى غنچه عروس باغ در پردهء تست * اى باد صبا اين همه آورده تست
( از ابدع ص 131 )
تَشافُع
- ( اصطلاح فلسفى ) حالت تماس تالى را از آن جهت كه تالى است تشافع گويند و اما التشافع فهو حال مماس تال من حيث هو تال .
( از شفا ج 1 ص 84 ) بهم پيوستن دو امر . دو امرى كه كاملا جفت شده با يكديگر پيوسته باشند .
تَشْبيب
- ( اصطلاح ادبى ) در لغت ذكر