از اباق بود و آن فرار و تمرد باشد و در اصطلاح مملوكى باشد كه از يد تصرف مالك خود فرار كرده باشد ( از دستور ج 1 ص 14 ) .
آتش
- ( در اصطلاح عرفان ) لهيب عشق الهى :
عطار گويد :
در دلم افتاده آتش ساقيا * ساقيا آخر كجائى هين بيا
هين بيا كز آرزوى روى تو * بر سر آتش بماندم ساقيا
و نيز گويد :
همان آتش كه در حلاج افتاد * همان در روزگارم اوفتادست
مولوى گويد :
اى گرفته آتشت زير و زبر * اين چنين زير و زبر خوش نيستم
خواجه عبد اللّه گويد : خداوندا ميجويم ، با ديدهور ميگويم ، كه دارم ؟
چه جويم ؟ كه بينم ؟ چه گويم ؟ شيفتهء اين جستجويم ، گرفتار اين گفت و گويم ، خداوندا خود كردم و خود خريدم ، آتش بر خود ، خود افروزانيدم ، از دوستى آواز دادم ، دل فرا ناز دادم ، مهربانا اكنون كه در غرقابم دستم گير كه گرم افتادم ( از عدة الابرار ج 3 ص 95 ) .
مولوى گويد :
آتشش پنهان و ذوقش آشكار * دود او ظاهر شود پايان كار
تركيبات : در معانى عرفانى
آتش امتحان
- آتش نمروديان كه بر حضرت ابراهيم سرد و سالم شد .
جامى گويد :
ز آتش امتحان چو ابراهيم * خالص آمد چو زر ناب سليم
قدسيان پيش او شدند عيان * كه رسوليم از جهان جهان
آتش شَوق
- رجوع بشوق شود .
آتش عِشق
- لهيب و شور عشق كه عاشق را ميسوزد . خواجه عبد اللّه گويد :
آتش عشق درو زن تا هر چه نسبت ما ندارد سوخته شود ، پس بجاروب حسرت بروب تا اگر چيزى مانده بود از هواى نفس كه به آتش عشق نسوخته است جاروب حسرتش برويد كه عروس وصل ما با هواى نفس تو نسازد :
اى برادر روى ننمايد عروس دين ترا * دل ز عشقت آتشافشان خوشترست
هر كه خورد از جام عشقت قطرهاى * تا قيامت مست و حيران خوشترست
تا تو پيدا آمدى پنهان شدم * زانكه با معشوق ، پنهان خوشترست
آتش شَهوَت
- غليان شهوت و هواى نفس را گويند .
آتش شهوت نسوزد اهل دين * باغيان را برده تا قعر زمين
* * *
آتش شهوت كه شعله ميزدى * سبزهء تقوى شده نور هدى
آتش خشم از شما هم حلم شد * ظلمت جهل از شما هم علم شد
آتش حرص از شما ايثار شد * وان حسد چون خار بد ، گلزار شد