آن برگ گل است يا بناگوش * يا سبزه بگرد چشمهء نوش
* * *
آينه در پيش آفتاب نهاده است * بر در آن خيمه يا شعاع جبين است
* * *
توئى برابر من يا خيال در نظرم * كه من بطالع خود هرگز اين گمان نبرم
( از ابدع ص 106 - 108 )
در زير امر اوست جهان يا جهان خود اوست * يا رب خدايگان جهان است يا جهان
* * *
گلى يا سوسنى يا سرو يا ماهى نمىدانم * از اين آشفتهء بيدل چه ميخواهى نمىدانم
تَجديدُ المَطْلَع
- ( اصطلاح بديعى ) آنست كه شاعر قبل از تخلص بمدح يا هجو يا تهنيت يا تعزيت بيتى آورد كه لفظا و معنا شايستهء مطلع قصيده باشد يعنى هم او را قافيه و هم روى در هر دو مصراع باشد . مثال از فارسى ( منوچهرى )
ساقى بيا كه امشب ساقى به كار باشد * زان ده مرا كه رنگش چون گل انار باشد
مى ده چهار ساغر تا خوشگوار باشد * زيرا كه طبع مردم را هم چهار باشد
باده خوريم روشن تا روزگار باشد * خاصه كه ماهروئى اندر كنار باشد
( از ابدع ص 109 )
تَجْربه
- ( منطق ) رجوع باستقراء شود
تَجَرُّد
- ( اصطلاح عرفانى ) تجرد خود را از علايق دنيوى مبرا كردن است تا آماده شود براى شهود حقايق و ممكن است او را خداى مجرد كند براى مشاهده حق و حقايق ، زيرا كه كسى كه ظاهر خود را از علايق دنيوى مجرد كند خداوند باطن او را پاك خواهد كرد ( از شرح كلمات بابا ص 222 ) .
و جردت فى التجريد عزمن تزهدا * و آثرت فى نسكى اجابة دعوتى
شاعر گويد :
مجرد باش چون عيسى مريم * تبرا كن چو ابراهيم ادهم
ز پيش از مرگ ازين بستان گذر كن * سر او باغ و بستانى دگر كن
تجريد
- ( اصطلاح عرفانى و فلسفى ) تجريد مجرد شدن است و مجرد كسى باشد كه برهنه باشد و در اصطلاح عرفاء آنست كه ظاهر او برهنه باشد از اغراض دنيوى و چيزى در ملك وى نباشد و باطن او برهنه باشد از اعواض يعنى بر ترك دنيا از خداوند چيزى طلب نكند و از عرض دنيا چيزى نگيرد و بر ترك آن هم عوض نخواهد ، نه در دنيا ، نه در عقبى بلكه ترك دنيا را از آن جهت كند كه دنيا را چيزى نداند و خود را مشغول به امرى نكند كه عبادت حق را فوت كند و بداند كه مال دنيا را ارزشى نيست كه بتوان پاىبند بدان شد و حطام دنيا و بال اهل دنيا است ( شرح تعرف ج 4 ص 17 ) .
و بمعنى خالى شدن قلب و سر سالك است از ما سوى الله و به حكم
« فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ »
بايد آنچه موجب بعد بنده است از حق ، از خود دور كند . ( نفحات ص 130 - شرح منازل ص 223 ) و تجريد يا ظاهر است كه عبارت از اعراض از دنيا است و يا باطن كه عدم توقع عوض است و كمال تجريد آنست كه سر او مجرد شود از مقامات و احوال كه بر مقامات و احوال هم اعتماد نكند .