عالم و سيد ولد آدم ميگفت ( حراء جبل يحبنى و احبه ) .
اين كوه حرا مرا دوست دارد و من او را دوستم ، گفتند اى سيد : كوه را چنين ميگوئى چيست اين امر ؟ گفت آرى شراب مهر از جام ذكر آنجا نوش كردهايم ( عده ج 3 ص 792 ) .
بدبختى كَهين
- ( از اصطلاحات احكام نجوم است ) رجوع شود به تصميم .
بدبختى مَهين
- ( از اصطلاح احكام نجومى است ) رجوع شود به تصميم .
بَدْر
- ( از اصطلاحات هيوى و نجومى است ) و ماه را در شب چهارده بدر گويند يعنى در آن هنگام كه قرص تمام براى مردم نيمكره ديده شود .
بِدْعَت
- ( اصطلاح كلامى ) بدعت در لغت امر مخترع را گويند
« بَدِيعُ - السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ »
، يعنى موجد آسمان و زمين بدون مثال و مثل و در فقه آنچه حادث شود در دين و مخالف كتاب يا سنت يا اجماع باشد بدعت است و اگر خيرات باشد بدعت محموده است ( از كشاف ج 1 ص 147 ) شافعى بدعت را دو قسم كرده است حسنه و سيئة ، بدعتهاى حسنه را روا داند لكن شيعه اثنا عشريه همه نوع بدعت را حرام دانند و رواياتى آرند مانند « كل بدعة ضلالة فى النار » و « اذا رأيتم اهل البدع و الريب من بعدى فاظهروا - البراءة منهم » و « اذا ظهرت البدع فى امتى فليظهر العالم علمه » و بالجمله بدعت ادخال چيزى است در دين كه از دين نباشد ( از عوائد الايام ص 110 - قواعد شهيد ص 256 ) .
بَدَل
- ( اصطلاح ادبى ) بدل قائم - مقام شىء است و بديل هم مانند آن ، ابدال و بدلاء جمعاند و نزد صرفيان حرفى است كه قائم مقام حرفى ديگر شود . و آن اعم از اعلال است زيرا اعلال فقط تغيير و تبديل حروف عله باشد و ابدال مطلق است و از قلب هم اعم است زيرا قلب مخصوص حرف علت و همزه باشد و ابدال اعم است پس ابدال قرار دادن بعضى از حروف بجاى برخى ديگر است رجوع بابدال شود و رجوع شود به ( كشاف ج 1 ص 157 ) .
و بدل در اصطلاح نحويان تابعى است كه مقصود بالذات آن باشد نه مبدل منه و يكى از توابع پنجگانه است و آن يا بدل كلى است از كل كه بدل مطابق هم گويند مانند « رأيت زيدا اخاك » كه اخاك كل زيد است و بدل بعض از كل مانند « ضربت زيدا رأسه » كه منظور رأس زيد است و آن جزء از زيد است و بدل اشتمال مانند « أعجبنى زيد علمه » كه زيد را علم است و بدل غلط مانند « نظرت الى القمر فلكه » كه بدل اشتمال هم هست ( از كشاف ج 1 ص 158 - الهداية فى النحو ص 193 ) .
بُدَلاء سَبْعَه
- بدلاء عبارت از رجال هفتگانه مشهورند رجوع شود به ابدال .
بدنامى
- مرتبت و حالت ملامتى را گويند رجوع به ملامت و ملامتى شود .
كوى بدنامى ، گريبان بدنامى .
ساقيا برخيز و در ده جام را * خاك بر سر كن غم ايام را