را گويد وقت خويش گويد و تا خويش را در مقام نيابد از آن مقام سخن نگويد .
معنى وجد بىوقت آن بود كه بهر وقت حق را مشاهد باشد و كسى كه ايمانش قوى باشد بجهان وجود و ما فيها بىاعتنا باشد . ( شرح تعرف ج 3 ص 31 ) فرق ميان ايمان و اسلام آن باشد كه ايمان تحقق و اعتقاد و اسلام خضوع و انقياد است . ( كنز الحقائق ص 11 ) . و بعضى گويند اسلام تحقق ايمان است و ايمان تصديق اسلام است .
( شرح تعرف ج 3 ص 15 ) شبسترى گويد :
در اسلام باشد سوى دنيا * در ايمان بود در كوى عقبى
وراى هر دو آن راهى است برتر * بكوش آنجا رسى زين هر دو بگذر
بعلم ار بگذرى ز اسلام و ايمان * يقين اندر رسى در ملك ايقان
يقين گردد ترا سر خدائى * نجوئى بعد از اين از وى جدائى
و بعضى گويند : ايمان به خدا عبارت از مشاهده الوهيت اوست .
و بعضى گفتهاند عبارت از اين است كه دعوت حق را اجابت كنى و شرك به دو نورزى .
و بعضى گويند قطع علايق از دنيا و توجه بذات اقدس احديت پايه ايمان است و فرع آن عروج بمقام قاب قوسين و فناء فى اللّه . شبسترى گويد :
ز تن بگذر برو در عالم جان * كه حالى جان رسد آنجا بجانان
تنت آنجا به كلى فقر گردد * بهشت نسيه حالى نقد گردد
بهشتى نه كه ميجويند هر كس * بهشتى كاندر و حق باشد و بس
بهشت عاميان پر نان و آب است * به صورت آدمى ليكن دواب است
كه جان آدمى زنده بعلم است * كدامين علم آن كش بار ، حلم است
مسلمانى كه اين ايمان ندارد * تنى دارد و ليكن جان ندارد
( كنز الحقائق ص 11 ) و گفتهاند ايمان عقد قلب است به نگهدارى سر و شناخت بر .
« دل به دو بندى كه سر به او نگاهدارى » ( شرح تعرف ج 2 ص 42 ) و اسلام مشاهده حق است بهر چه حق از تو مطالبت كرده باشد كه دورى از منهيات و پيروى از معروف و اوامر الهى باشد .
( شرح تعرف جلد 3 ص 56 ) و گفته شده است كه صدق ايمان بزرگ داشت خداست و ميوهء آن شرم از خداست .
شيخ ابو القاسم بغدادى گويد : ايمان آوردن به خدا عبارت از اقبال آوردن به حق است و اقبال كردن به حق درست نيست مگر باعراض از غير حق .