شرعى به كار آيد و آنها قطعىاند نه ظنى و راجع به كلياتند نه جزئيات و اطلاق شود بكليات منصوصه در كتاب و سنت مانند قاعدهء لا ضرر و لا ضرار و اطلاق بر قواعد مستنبطه از كتاب و سنت شود .
( از دستور ج 1 ص 127 - الموافقات ج 1 ص 29 ) .
و ديگر اصول فقه اطلاق بر كتاب و سنت و اجماع و عقل شود كه آنها اساس فقهاند .
در كتاب معتقد الاماميه آمده است :
بدان كه اصول آن بود كه بناى چيزى برو بود . و فقه علم باشد به احكام شرع . و اصول الفقه عبارت است از ادلهء فقه كه بدانستن آن و نظر كردن در آن صحيح بود كه فقه بر سبيل جمله بدانند .
بدان كه مدار اصول بر خطاب خداست ، و بر خطاب رسول خداى ، يا به آنچه او متعلق باشد بخطاب يا طريق به آن .
اما خطاب كتاب و سنت است و آنچه به آن تعلق دارد ، اعتبار رتبه است ميان آمر و مأمور ، و آنكه امر حقيقت است در قول يا در فعل .
و طريق بخطاب استعمال عرب است كلام را ، و استعمال كردن ايشان كلام را مجرد ، دليل است بر حقيقت آن .
و حقيقت هر آن لفظى باشد كه مراد به او آن باشد كه وى را از براى آن وضع كرده باشند در لغت يا در عرف يا در شرع .
و حقيقت را واجب باشد حمل كردن بر ظاهرش ، و آنكه عدول نكنند از ظاهرش بىدليلى ، از براى آنكه قبيح باشد از حكيم كه با قومى سخن گويد بلغت ايشان ، و مرادش آن نباشد كه لغت ايشان آن اقتضا كند .
و اگر خطابى باشد كه در وى جز وضع نباشد واجب باشد كه بر آن حمل كنند .
و اگر وضع باشد و عرف بر عرف حمل كنند . و اگر وضع و عرف و شرع باشد بر شرع حمل كنند ، براى آنكه شرع طارى است بر هر دو ، و بمنزلهء ناسخ ايشان است .
و مجاز لفظى باشد كه نخواهند به او آنچه وى را از براى آن وضع كرده باشند .
و مجاز به زيادت باشد :
« لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ »
و بنقصان چنان كه :
« وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ »
، و بنقل چنان كه مردى شجاع را اسد گفتن .
( رجوع شود به معتقد الاماميه ص 143 - 142 ) .
اصُوْل كُليّه
- ( اصطلاح اصولى ) آنها هستند كه در شريعت بحفظ آنها اهتمام داده شده است مانند دين ، نفس ، عقل و مال بموجب آيات و اخبار .
( از الموافقات ج 1 ص 24 )
اصُوْل مُرْتَضِع
- ( اصطلاح فقهى ) همان اصول فحل باشد « لا تحرم اصول المرتضع على الاصول المرضعه » كه اصول - شيرخوارنده بر اصول شيردهنده حرام نمىشوند - .
اصُوْل كَشْفِيَّه
- ( اصطلاح فلسفى ) در مقابل اصول بحثيه است مراد حكمت ذوقى است در مقابل حكمت بحثى رجوع به حكمت ذوقى شود .